همانطور که میدانیم،
محمد پیامبر خدا بود. جبرئیل، یا روحالقدس، بر او نازل میشد و پیام
وحی و قرآن را به او ابلاغ میکرد. از آنجا که جبرئیل، فرستادهٔ نخست
خدا، همواره در کنار او بود، احتمال خطا و تناقض محمد با خدا، کتاب
قرآن و اصل اسلام به صفر میرسید؛ زیرا هرگونه خطا یا تناقض محمد با
کتاب خدا، به ایجاد تناقض در خود قرآن و اسلام میانجامید.
اگر هم تناقضی وجود داشته
باشد، باید آن را فتنه و آزمونی از جانب خود خدا دانست؛ خدایی که از
وقوع آن بیخبر و ناآگاه نبوده، بلکه این امر به خواست و ارادهٔ خود او
صورت گرفته است.
اما پس از وفات محمد،
وضعیت تغییر کرد و تناقضات بسیار زیادی در مذهب سنت عربی ـ اسلامی
پدیدار و آشکار شد. ما در این استوریها این تناقضات را بررسی و تحلیل
میکنیم و اهلسنت میتوانند از مذهب خود دفاع کنند. تلاش میکنیم
تحلیلهای خود را با سند و مدرک ارائه دهیم تا امکان دفاع و پاسخگویی
نیز روشنتر و سادهتر باشد.
نخستین مشکل از زمانی
آغاز شد که محمد در بستر بیماری افتاد و اطرافیانش از زندهماندن او
ناامید و از مرگ او مطمئن شدند. محمد نگرانی و حتی طمع آنان برای
جانشینی را در چهرههایشان میدید. ازاینرو، برای آنکه اعراب پس از او
گمراه نشوند، درخواست قلم و کاغذ کرد تا مطالبی بنویسد و این چالشها
را برطرف کند؛ یعنی سازوکاری قرآنی ایجاد کند تا پس از او، هم در
ادارهٔ امور مسلمانان مشکلی پیش نیاید و هم کسی نتواند با سوءاستفاده
از نام و میراث او به قدرت برسد و فساد و تباهی ایجاد کند؛ همچنین مسیر
دین اسلام، همانند یهودیت و مسیحیت رومی، منحرف نشود.
در این مبحث، تلاش
میکنیم با بازسازی و شبیهسازی تاریخیِ وقایع، دریابیم که محتوای این
وصیت چه میتوانسته باشد.
قلم و کاغذ؛ چرا
درخواست پیامبر نوشته نشد؟
محمد در آخرین روزهای بیماری خود
درخواست کرد:
«برای من کاغذ و قلم بیاورید تا برای شما
نوشتهای بنویسم که پس از آن گمراه نشوید.»
این ماجرا در **صحیح
بخاری، کتاب العلم و کتاب المرضى** و نیز در **صحیح مسلم، کتاب
الوصیة** با نقلهای گوناگون آمده است. در یکی از نقلهای بخاری، عمر
بن خطاب در پاسخ گفت:
«درد بر پیامبر غلبه کرده است؛ کتاب
خدا نزد ماست و کتاب خدا ما را بس است.»
پس از این سخن، میان
حاضران اختلاف افتاد و پیامبر فرمود که از نزد او برخیزند. در نتیجه،
نوشتهای که پیامبر آن را مانع گمراهی پس از خود معرفی کرده بود، نوشته
نشد.
اما چرا عمر با آوردن قلم و کاغذ مخالفت کرد؟
در
همان روزهای بیماری، پیامبر به علت شدت بیماری نتوانست برای نماز جماعت
حاضر شود. طبق روایتهای موجود در **صحیح بخاری و صحیح مسلم**، او از
ابوبکر خواست برای مردم نماز بخواند. این مسئله میتوانست در ذهن برخی
چنین تداعیای ایجاد کند که ابوبکر جایگاه ویژهای برای رهبری پس از
پیامبر دارد.
از سوی دیگر، در ماجرای غدیر خم، پیامبر دربارهٔ
علی گفت:
«مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ»
یعنی:
«هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست.»
این روایت در آثاری مانند **مسند احمد، سنن ترمذی و خصائص علی نسائی**
نقل شده است؛ هرچند دربارهٔ تفسیر واژهٔ «مولا» و دلالت آن بر خلافت
سیاسی، میان مسلمانان اختلاف جدی وجود دارد.
بنابراین، در
روزهای پایانی زندگی پیامبر، دستکم دو نام میتوانست در ذهن مسلمانان
برجسته باشد: **علی و ابوبکر**. یکی به دلیل واقعهٔ غدیر و جایگاه
خانوادگی و دینیاش، و دیگری به دلیل اقامهٔ نماز به جای پیامبر و
موقعیت اجتماعیاش.
از این منظر، میتوان چنین فرض تاریخیای را
مطرح کرد: شاید عمر بیم آن داشت که پیامبر در نوشتهٔ مورد درخواست خود،
دربارهٔ جانشینی یا سازوکار رهبری پس از وفاتش تصمیمی روشن اعلام کند؛
تصمیمی که ممکن بود به سود علی یا ابوبکر باشد و جایگاه سیاسی دیگران
را از میان ببرد. ازاینرو، با این استدلال که «کتاب خدا برای ما کافی
است»، مانع نوشتهشدن آن سند شد.
البته متن حدیث، محتوای نوشتهٔ
نانوشته را بهصراحت بیان نمیکند؛ بنابراین نمیتوان با قطعیت گفت که
پیامبر قصد داشت نام علی یا ابوبکر را بنویسد. اما چند واقعیت در کنار
هم قرار میگیرند:
1. پیامبر گفت نوشتهای میخواهد تا مردم پس
از او گمراه نشوند.
2. عمر با آوردن قلم و کاغذ مخالفت کرد.
3.
پس از پیامبر، مسئلهٔ جانشینی به اختلافی بزرگ تبدیل شد.
4. ابوبکر
در روزهای پایانی بهجای پیامبر نماز جماعت اقامه کرد.
5. واقعهٔ
غدیر نیز پیشتر دربارهٔ جایگاه علی رخ داده بود.
پس پرسش اصلی
این است:
اگر «کتاب خدا برای ما کافی است»، چرا خود
پیامبر در آخرین روزهای زندگیاش خواست نوشتهای بر جای بگذارد تا
مسلمانان پس از او گمراه نشوند؟
و اگر آن نوشته دربارهٔ
جانشینی نبود، چرا اجرای آن با چنین اختلافی روبهرو شد؟
پس از وفات محمد؛ انکار
مرگ یا جلوگیری از جانشینی؟
محمد سرانجام از دنیا رفت. در این
هنگام، طبق گزارشهای **صحیح بخاری** و **صحیح مسلم**، عمر بن خطاب در
میان مردم ایستاد و گفت:
«به خدا سوگند، پیامبر خدا نمرده
است؛ بلکه نزد پروردگارش رفته، همانگونه که موسی رفت و از قوم خود چهل
شب غایب شد، سپس بازگشت. به خدا سوگند، دستها و پاهای کسانی را که
بگویند محمد مرده است، قطع خواهم کرد.»
در برخی نقلهای تاریخی
نیز آمده است که عمر گفت:
«محمد نمرده است و بازخواهد
گشت؛ همانگونه که موسی بازگشت.»
سپس ابوبکر آمد و با استناد به
آیهٔ ۱۴۴ آلعمران گفت:
«محمد فقط فرستادهٔ خداست؛ پیش از او
نیز پیامبرانی آمده و درگذشتهاند. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، شما
به گذشتهٔ خود بازمیگردید؟»
پس از سخنان ابوبکر، مردم پذیرفتند
که پیامبر از دنیا رفته است.
اما پرسش تاریخی این است: **چرا
عمر مرگ پیامبر را انکار کرد؟**
یک احتمال این است که او در اثر
شدت اندوه و شوک روانی، مرگ پیامبر را نپذیرفته باشد. این همان توضیحی
است که در قرائت سنتی بیشتر پذیرفته میشود.
اما احتمال دیگر آن
است که این سخن، آگاهانه یا ناآگاهانه، پیامد سیاسی نیز داشته باشد:
اگر محمد نمرده باشد و قرار باشد بازگردد، پس هیچکس حق ندارد پس از او
بر جایگاه رهبری بنشیند یا برای خلافت تصمیم بگیرد. در چنین صورتی،
انکار مرگ پیامبر میتوانست ــ دستکم در کوتاهمدت ــ روند انتخاب
جانشین را متوقف کند.
از سوی دیگر، اگر ابوبکر بلافاصله با
استناد به قرآن اعلام کرد که محمد، مانند پیامبران پیشین، از دنیا رفته
است، این سخن راه را برای تشکیل رهبری سیاسی پس از او باز میکرد. در
واقع، پس از پذیرش وفات پیامبر، مسئلهٔ اصلی دیگر این بود:
چه
کسی حق دارد پس از او رهبری جامعهٔ مسلمانان را بر عهده بگیرد؟
فرضیهٔ مسیحایی
میتوان این احتمال را نیز مطرح کرد که تصور
بازگشت پیامبر، با برخی الگوهای نجاتگرایانهٔ یهودی و مسیحیِ رایج در
فضای دینی آن دوره شباهت داشته باشد؛ برای مثال، انتظار بازگشت یا ظهور
یک شخصیت نجاتبخش از نسل داوود. بر اساس این فرضیه، ممکن است عمر برای
محمد نقشی مسیحایی و آخرالزمانی قائل بوده باشد؛ نقشی که بازگشت او را
در آینده ممکن یا ضروری میدانست.
اما این فرضیه تاکنون در
منابع اولیه با سند صریح ثابت نشده است. در گزارشهای موجود، عمر سخن
خود را به **بازگشت موسی** تشبیه میکند، نه به رجعت داوود یا ظهور
فرزندی از نسل داوود. بنابراین، این پیوند را باید بهصورت یک **فرضیهٔ
تطبیقی** مطرح کرد، نه یک واقعیت تاریخی قطعی.
همچنین باید
پرسید آیا این تصور، بهنوعی جایگاه عیسی ناصری را در طرح نجات
آخرالزمانی کنار میگذاشت یا نه. اگر محمد بازگردد و مأموریت نهایی
نجات را بر عهده بگیرد، در آن صورت نقش عیسی در آخرالزمان نیازمند
بازتعریف میشود. این مسئله میتواند یکی از پرسشهای مهم در مطالعهٔ
تطبیقی سنتهای اسلامی، یهودی و مسیحی باشد؛ اما برای نسبتدادن چنین
نیتی به عمر، به شواهد بیشتری نیاز داریم.
پرسش نهایی
ما
با چند واقعیت روبهرو هستیم:
1. عمر مرگ پیامبر را انکار کرد.
2. او بازگشت پیامبر را به بازگشت موسی تشبیه کرد.
3. ابوبکر با
استناد به قرآن، مرگ پیامبر را اعلام کرد.
4. پس از پذیرش وفات
پیامبر، بحث جانشینی و خلافت فوراً به مسئلهٔ مرکزی جامعه تبدیل شد.
بنابراین، پرسش چالشی این است:
آیا سخن عمر صرفاً
واکنش عاطفی به مرگ پیامبر بود، یا در پس آن، تصوری سیاسی و آخرالزمانی
وجود داشت که میتوانست مانع فوریِ جانشینی شود؟
و اگر
پیامبر واقعاً مرده بود، چرا یکی از نزدیکترین یاران او، بازگشتش را
با چنین قاطعیتی اعلام کرد؟
آیات اصلی
۱.
وعدهٔ تخت داوود
در **دوم سموئیل ۷:۱۲–۱۶** خدا به داوود وعده
میدهد که پس از او از نسلش پادشاهی برپا خواهد شد:
«تخت
پادشاهی او را تا ابد استوار خواهم کرد... خانه و پادشاهی تو تا ابد
پایدار خواهد ماند و تخت تو تا ابد استوار خواهد بود.»
همین
مضمون در **اول تواریخ ۱۷:۱۱–۱۴** نیز تکرار شده است.
۲. پادشاه
آینده از نسل داوود
در **ارمیا ۲۳:۵–۶** آمده است:
«اینک
ایامی میآید، خداوند میگوید، که برای داوود شاخهای عادل برپا خواهم
کرد؛ او پادشاهی خواهد کرد و کامیاب خواهد شد و در زمین عدالت و انصاف
بهجا خواهد آورد.»
در اینجا سخن از یک **شاخه یا پادشاه عادل
برای داوود** است؛ یعنی شخصیتی آینده که از خاندان داوود میآید، نه
اینکه خود داوود دوباره زنده شود.
همچنین **ارمیا ۳۳:۱۴–۱۷**
میگوید که خاندان داوود کسی خواهد داشت که بر تخت اسرائیل بنشیند.
۳. «داوود بندهٔ من» در حزقیال
در **حزقیال
۳۴:۲۳–۲۴** آمده است:
«یک شبان بر آنان خواهم گماشت، یعنی
بندهٔ من داوود؛ او ایشان را شبانی خواهد کرد... و من، خداوند، خدای
ایشان خواهم بود و بندهام داوود در میان آنان رئیس خواهد بود.»
و در **حزقیال ۳۷:۲۴–۲۵**:
«بندهٔ من داوود پادشاه
ایشان خواهد بود و همهٔ آنان یک شبان خواهند داشت... و داوود، بندهٔ
من، تا ابد رئیس ایشان خواهد بود.»
۴. بازگشت به خدا و
«داوود پادشاه»
در **هوشع ۳:۵** آمده است:
«پس از
آن، بنیاسرائیل بازخواهند گشت و خداوند، خدای خویش، و داوود، پادشاه
خویش را خواهند طلبید و در روزهای آخر با ترس به سوی خداوند و نیکی او
خواهند آمد.»
این آیه از «داوود پادشاه» در «روزهای آخر» سخن
میگوید، اما دربارهٔ معنای آن دو برداشت مهم وجود دارد:
-
برداشت لفظی: بازگشت یا حکومت دوبارهٔ
داوود؛
- برداشت تفسیری: ظهور پادشاهی آینده از خاندان داوود
که «داوود» نامیده شده است.
۵. بازسازی
«خیمهٔ داوود»
در **عاموس ۹:۱۱** آمده است:
«در آن روز
خیمهٔ افتادهٔ داوود را برپا خواهم کرد و شکافهایش را مرمت خواهم
نمود؛ و ویرانههایش را بازسازی خواهم کرد و آن را مانند روزهای قدیم
بنا خواهم نهاد.»
این آیه دربارهٔ **احیای پادشاهی یا خاندان
داوود**
نتیجهٔ دقیق
بنابراین، در تنخ سه مضمون وجود
دارد:
1. **تخت و خاندان داوود پایدار خواهد ماند** — دوم
سموئیل ۷:۱۲–۱۶؛
2. **پادشاهی آینده از نسل داوود ظهور خواهد کرد**
— ارمیا ۲۳:۵؛ اشعیا ۱۱:۱؛
3. **در روزهای آخر، داوود پادشاه یا
شبان قوم خواهد بود** — هوشع ۳:۵؛ حزقیال ۳۴:۲۳–۲۴ و ۳۷:۲۴–۲۵.
اما باید با دقت گفت:
تنخ از «آیندهٔ داوودی» و پادشاه
مسیحاییِ وابسته به خاندان داوود سخن میگوید، اما عبارت صریح و
بیابهامی دربارهٔ «رجعت خودِ داوود» ارائه نمیکند.
همچنین یک
اصلاح مهم: **صهیون** با **صهیونیسم** یکی نیست. صهیون در تنخ نام مکان
و نماد اورشلیم است؛ «صهیونیسم» اصطلاحی سیاسی و مدرن است و نمیتوان
آن را بهسادگی به باورهای یهودیان روزگار عمر نسبت داد.
این
برداشت شما **بخشی از متن تنخ را درست میبیند، اما نتیجهگیری «خودِ
داوود جاودانه میشود» از متن بهطور قطعی به دست نمیآید**. باید میان
سه چیز تفاوت گذاشت:
1. **جاودانگی شخص داوود**
2. **دوام
نسل و خاندان داوود**
3. **پایداری تاجوتخت و پیمان داوودی**
۱. متن دوم سموئیل چه میگوید؟
در **دوم سموئیل ۷:۱۲–۱۶**
خطاب به داوود آمده است:
«چون روزهایت به پایان رسد و نزد
پدرانت بخوابی، ذریهات را که از صُلب تو خواهد بود، پس از تو برپا
خواهم کرد و پادشاهی او را استوار خواهم ساخت... تخت پادشاهی او را تا
ابد استوار خواهم کرد.»
این متن صریحاً میگوید:
**«وقتی
نزد پدرانت بخوابی»**
یعنی مرگ داوود را پذیرفته است. سپس از
**ذریهٔ او که پس از او خواهد آمد** سخن میگوید. در زمینهٔ تاریخی،
این جانشین بهروشنی با **سلیمان** ارتباط دارد؛ زیرا در ادامه دربارهٔ
ساختن خانه برای نام خدا سخن گفته میشود و سلیمان همان کسی است که
معبد را بنا کرد.
پس این بخش نمیگوید داوود پس از مرگش شخصاً
بازمیگردد؛ بلکه میگوید **پادشاهی و خاندان او پس از مرگش ادامه
مییابد**.
۲. چرا عبارت «تا ابد» به کار رفته است؟
در
متون عبری، واژهٔ **عولام** (*עולם، ʿolam*) میتواند معنای «همیشگی»،
«دیرپا»، «برای دوران طولانی» یا «تا زمانی نامعلوم» داشته باشد. معنای
آن به بافت متن بستگی دارد.
برای نمونه، وعدهٔ «تخت داوود تا
ابد» را میتوان به معنای:
- تداوم دودمان داوود؛
- مشروعیت
دائمی خاندان او؛
- بازسازی سلطنت داوودی در آینده؛
- یا در
تفسیر مسیحایی، پادشاه آینده از نسل داوود
فهمید.
اما از
این عبارت بهتنهایی نمیتوان نتیجه گرفت که **بدن یا شخص داوود
جاودانه خواهد شد**.
۳. جانشینی سلیمان چه اهمیتی دارد؟
نکتهٔ شما دربارهٔ سلیمان مهم است. اگر متن را در بستر تاریخی بخوانیم،
نظریهٔ «پادشاهی داوودی» احتمالاً از همان مسئلهٔ جانشینی آغاز میشود:
داوود میمیرد، سلیمان جانشین او میشود، و وعدهٔ خدا بهجای آنکه
با جاودانگی شخص داوود تحقق یابد، از طریق ادامهٔ خاندان و تاجوتخت او
تفسیر میشود.
در **اول پادشاهان ۲:۱۰–۱۲** مرگ داوود و نشستن
سلیمان بر تخت گزارش میشود:
«داوود با پدران خود خوابید... و
سلیمان بر تخت پدرش داوود نشست و سلطنت او بسیار استوار شد.»
این گزارش نشان میدهد که در سطح تاریخی، داوود مرده است و سلطنت از
طریق **جانشینی سلیمان** ادامه پیدا میکند.
بنابراین میتوان
گفت:
مفهوم «پادشاهی جاودانهٔ داوود» در روایت کتاب مقدس، از
همان ابتدا میتواند بهمعنای جاودانگی سیاسی و دودمانی فهمیده شده
باشد، نه جاودانگی شخص داوود.
۴. آیا نظریهٔ «بنداوودی» بعداً
شکل گرفت؟
این احتمال تاریخی قابل بررسی است. یعنی ممکن است
وعدههای مربوط به داوود ابتدا برای مشروعیتبخشی به سلطنت سلیمان و
دودمان پادشاهی یهودا به کار رفته باشند؛ سپس، پس از سقوط سلطنت و
تبعید بابلی، همان وعدهها معنای آخرالزمانی پیدا کرده باشند.
در این روند:
1. داوود پادشاه تاریخی است؛
2. سلیمان جانشین
او میشود؛
3. خاندان داوود ادعای مشروعیت الهی پیدا میکند؛
4.
پس از سقوط سلطنت، انتظار بازگشت یا احیای سلطنت داوودی شکل میگیرد؛
5. در دورههای بعد، این انتظار به مفهوم پادشاه نجاتبخش یا **مسیحای
بنداوود** تبدیل میشود.
این یک **فرضیهٔ تاریخی قابل دفاع**
است؛ اما برای اثبات آن باید هر مرحله با متن، تاریخ و شواهد مستقل
بررسی شود.
از دیدگاه مسیحیان،
بهویژه در تفسیر عهد جدید، شماری از آیات **تنخ** پیشگویی دربارهٔ
ظهور نخستین عیسی مسیح دانسته میشوند و برخی آیات **اناجیل و دیگر
نوشتههای عهد جدید** نیز به بازگشت دوبارهٔ او در پایان جهان استناد
میکنند. این برداشت با تفسیر یهودیِ همان آیات یکسان نیست.
##
۱. آیاتی از تنخ که مسیحیان دربارهٔ ظهور مسیح به آنها استناد میکنند
### الف) پیدایش ۳:۱۵ — نسل زن
> «او سر تو را خواهد کوبید
و تو پاشنهٔ او را خواهی کوبید.»
مسیحیان این آیه را نخستین
اشاره به پیروزی نهایی مسیح بر شیطان میدانند و آن را **پیشانجیل**
یا *Protoevangelium* مینامند. یهودیان معمولاً این آیه را دربارهٔ
دشمنی میان انسان و مار تفسیر میکنند، نه دربارهٔ عیسی.
### ب)
اشعیا ۷:۱۴ — تولد از باکره
> «اینک باکره حامله شده، پسری
خواهد زایید و نام او را عمانوئیل خواهد خواند.»
انجیل متی این
آیه را به تولد عیسی مرتبط میکند:
> «اینک باکره آبستن شده،
پسری خواهد زایید و او را عمانوئیل خواهند نامید.»
> **متی
۱:۲۲–۲۳**
در متن عبری، واژهٔ *عَلْمَه* میتواند «زن جوان»
معنا دهد؛ اما ترجمهٔ یونانی سبعینیه آن را با واژهٔ *پارتنوس*، یعنی
«باکره»، ترجمه کرده است. مسیحیان بر همین ترجمهٔ یونانی و کاربرد متی
تکیه میکنند.
### ج) میکاه ۵:۲ — تولد حاکم در بیتلحم
> «و تو ای بیتلحم افراته... از تو برای من کسی بیرون خواهد آمد که بر
اسرائیل فرمانروا خواهد بود؛ و ظهورهای او از ایام قدیم و از روزهای
ازل است.»
متی ۲:۵–۶ و یوحنا ۷:۴۲ این آیه را دربارهٔ تولد مسیح
در بیتلحم میدانند.
### د) اشعیا ۹:۶–۷ — کودک پادشاه و سلطنت
داوودی
> «زیرا برای ما طفلی زاده و پسری به ما بخشیده شد؛ و
سلطنت بر دوش او خواهد بود... بر تخت داوود و بر مملکت او سلطنت خواهد
کرد.»
مسیحیان این کودک را عیسی میدانند و «سلطنت بیپایان» را
به پادشاهی مسیحایی او مربوط میکنند.
### هـ) اشعیا ۱۱:۱–۱۰ —
شاخهای از ریشهٔ یَسَّی
> «نهالی از تنهٔ یَسَّی بیرون خواهد
آمد و شاخهای از ریشههایش خواهد شکفت؛ و روح خداوند بر او قرار خواهد
گرفت.»
یَسَّی پدر داوود بود؛ بنابراین این متن برای مسیحیان به
معنای ظهور پادشاهی از نسل داوود است. در ادامه، از داوری عادلانه و
صلح جهانی سخن گفته میشود. بسیاری از مسیحیان بخش مربوط به صلح کامل
را به **رجعت مسیح و سلطنت نهایی او** مربوط میدانند، نه فقط ظهور
نخستین.
### و) مزمور ۲ — پادشاه برگزیدهٔ خدا
> «پادشاه
خود را نصب کردهام... تو پسر من هستی؛ امروز تو را تولید کردهام.»
در عهد جدید این مزمور به عیسی نسبت داده شده است؛ از جمله در
**اعمال ۴:۲۵–۲۸، اعمال ۱۳:۳۳ و عبرانیان ۱:۵**.
### ز) مزمور
۱۶:۱۰ — فساد ندیدن قدوس خدا
> «زیرا جان مرا در هاویه ترک
نخواهی کرد و نخواهی گذاشت قدوس تو فساد ببیند.»
پطرس در
**اعمال ۲:۲۵–۳۲** و پولس در **اعمال ۱۳:۳۵–۳۷** این آیه را پیشگویی
رستاخیز عیسی میدانند.
### ح) مزمور ۲۲ — رنج بندهٔ خدا
این مزمور با فریاد رنج آغاز میشود:
> «خدای من، خدای من،
چرا مرا ترک کردهای؟»
مسیحیان شباهتهایی میان این مزمور و رنج
و مصلوبشدن عیسی میبینند. انجیل متی ۲۷:۳۵، ۲۷:۴۳ و ۲۷:۴۶ از عناصری
استفاده میکند که مسیحیان آنها را با مزمور ۲۲ مرتبط میدانند.
### ط) مزمور ۱۱۰ — نشستن در دست راست خدا
> «خداوند به
خداوند من گفت: به دست راست من بنشین تا دشمنانت را پایانداز تو
سازم.»
عیسی در **متی ۲۲:۴۱–۴۶** این مزمور را به مسیح مرتبط
میکند. عهد جدید، نشستن مسیح در دست راست خدا و سلطنت آیندهٔ او را بر
اساس همین متن توضیح میدهد؛ مانند **اعمال ۲:۳۳–۳۵** و **عبرانیان
۱:۱۳**.
### ی) اشعیا ۵۲:۱۳ تا ۵۳:۱۲ — بندهٔ رنجکشیده
> «اینک بندهٔ من با تدبیر رفتار خواهد کرد... او خوار و نزد مردم
مردود و مرد دردها و آشنا با رنج بود...»
مسیحیان این بخش را
یکی از روشنترین پیشگوییهای رنج، مرگ و فداشدن مسیح میدانند. در
**اعمال ۸:۲۶–۳۵**، فیلیپوس آیهٔ اشعیا ۵۳ را دربارهٔ عیسی برای مرد
حبشی تفسیر میکند.
### ک) دانیال ۷:۱۳–۱۴ — پسر انسان بر
ابرهای آسمان
> «شخصی شبیه پسر انسان با ابرهای آسمان آمد...
سلطنت و جلال و پادشاهی به او داده شد.»
عیسی بارها خود را «پسر
انسان» مینامد. در **متی ۲۴:۳۰، متی ۲۶:۶۴ و مرقس ۱۳:۲۶**، آمدن پسر
انسان با ابرها به بازگشت مسیح مربوط میشود.
### ل) زکریا ۹:۹
— ورود پادشاه به اورشلیم
> «اینک پادشاه تو نزد تو میآید؛ او
عادل و نجاتدهنده و فروتن است و بر کره، بر کرهٔ الاغ سوار است.»
متی ۲۱:۴–۹ و یوحنا ۱۲:۱۴–۱۵ ورود عیسی به اورشلیم را تحقق این آیه
میدانند.
### م) زکریا ۱۲:۱۰ — نگریستن به آن که زخمی کردهاند
> «بر من که نیزه زدهاند خواهند نگریست و برای او ماتم خواهند
گرفت...»
مسیحیان این آیه را با زخمخوردن و مصلوبشدن عیسی
مرتبط میکنند؛ **یوحنا ۱۹:۳۴–۳۷** و مکاشفه ۱:۷ به آن نزدیکاند.
### ن) ملاکی ۳:۱ و اشعیا ۴۰:۳ — فرستادهٔ پیش از مسیح
>
«اینک رسول خود را میفرستم تا راه را پیش روی من مهیا سازد.»
>
**ملاکی ۳:۱**
و:
> «صدای نداکنندهای در بیابان: راه
خداوند را هموار کنید.»
> **اشعیا ۴۰:۳**
اناجیل این آیات
را به **یحیی تعمیددهنده** نسبت میدهند؛ متی ۳:۱–۳، مرقس ۱:۲–۳ و لوقا
۳:۳–۶.
---
# ۲. آیاتی از اناجیل دربارهٔ ظهور دوبارهٔ
مسیح
در عهد جدید، مسیحیان معمولاً میان **ظهور نخستین عیسی** و
**بازگشت دوم او** تفاوت میگذارند.
## الف) یوحنا ۱۴:۲–۳
عیسی میگوید:
> «در خانهٔ پدر من منزلهای بسیار است...
میروم تا برای شما مکان آماده کنم و اگر بروم و برای شما مکان آماده
کنم، بازمیآیم و شما را نزد خود میبرم.»
این یکی از مهمترین
آیات دربارهٔ وعدهٔ بازگشت عیسی است.
## ب) متی ۱۶:۲۷
>
«زیرا پسر انسان خواهد آمد در جلال پدر خویش با فرشتگان خود، و آنگاه
هر کس را موافق اعمالش جزا خواهد داد.»
این آمدن، از دیدگاه
مسیحی، ظهور نهایی برای داوری است.
## ج) متی ۲۴:۲۷–۳۰
>
«همچنان که برق از مشرق ساطع شده تا به مغرب ظاهر میشود، ظهور پسر
انسان نیز چنین خواهد بود... آنگاه علامت پسر انسان در آسمان ظاهر
شود... و پسر انسان را ببینند که بر ابرهای آسمان با قوت و جلال عظیم
میآید.»
این متن برای مسیحیان از روشنترین منابع دربارهٔ
**بازگشت علنی و جهانی مسیح** است.
## د) متی ۲۵:۳۱–۳۲
>
«چون پسر انسان در جلال خود آید و جمیع فرشتگان مقدس با وی، آنگاه بر
کرسی جلال خود خواهد نشست و جمیع امتها در حضور او جمع شوند.»
این بخش با داوری نهایی پیوند دارد.
## هـ) متی ۲۶:۶۴
عیسی در برابر کاهن اعظم میگوید:
> «از این پس پسر انسان را
خواهید دید که بر دست راست قوت نشسته، بر ابرهای آسمان میآید.»
این آیه همزمان به **مزمور ۱۱۰** و **دانیال ۷** اشاره دارد.
## و) مرقس ۱۳:۲۴–۲۶
> «آنگاه پسر انسان را خواهند دید که
با قوت عظیم و جلال بر ابرها میآید؛ و فرشتگان خود را فرستاده،
برگزیدگان خود را از چهار باد جمع خواهد کرد.»
## ز) مرقس ۱۴:۶۲
> «پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قوت نشسته و بر ابرهای
آسمان میآید.»
## ح) لوقا ۲۱:۲۷–۲۸
> «آنگاه پسر انسان
را خواهید دید که بر ابری با قوت و جلال عظیم میآید... سرهای خود را
برافرازید، زیرا نجات شما نزدیک است.»
## ط) اعمال ۱:۹–۱۱
پس از عروج عیسی، دو فرشته به شاگردان میگویند:
> «این
عیسی که از نزد شما به آسمان بالا برده شد، همانگونه که رفتن او را به
آسمان دیدید، بازخواهد آمد.»
این آیه برای مسیحیان یکی از
صریحترین متون دربارهٔ بازگشت عیسی است.
## ی) یوحنا ۵:۲۸–۲۹
> «ساعتی میآید که جمیع کسانی که در قبرها هستند آواز او را
خواهند شنید و بیرون خواهند آمد؛ آنان که اعمال نیکو کردهاند برای
قیامت حیات و آنان که اعمال بد کردهاند برای قیامت داوری.»
این
آیه بازگشت و داوری مسیح را با رستاخیز مردگان پیوند میدهد.
##
ک) متی ۲۸:۱۸–۲۰
در پایان انجیل متی، عیسی میگوید:
>
«اینک من هر روزه تا انقضای عالم با شما هستم.»
این آیه
بهتنهایی وعدهٔ «بازگشت» نیست، اما در الهیات مسیحی با حضور دائمی
مسیح و انتظار ظهور نهایی او ارتباط پیدا میکند.
---
#
۳. دیگر بخشهای عهد جدید که مسیحیان دربارهٔ رجعت به آنها استناد
میکنند
گرچه سؤال شما دربارهٔ اناجیل بود، این متون برای تکمیل
تصویر مهماند:
### اول تسالونیکیان ۴:۱۶–۱۷
> «خود
خداوند با صدا و آواز رئیس فرشتگان و با صور خدا از آسمان نازل خواهد
شد... و ما... در ابرها ربوده خواهیم شد تا خداوند را در هوا استقبال
کنیم.»
### اول قرنتیان ۱۵:۲۳–۲۶
> «مسیح، نوبر؛ بعد
کسانی که در آمدن او از آنِ مسیحاند؛ و بعد انتها...»
###
مکاشفه ۱:۷
> «اینک با ابرها میآید و هر چشمی او را خواهد
دید.»
### مکاشفه ۱۹:۱۱–۱۶
در این بخش، مسیح بهصورت
پادشاه پیروزمند و داور نهایی ظاهر میشود؛ بر اسب سفید میآید و
«پادشاه پادشاهان و ربالارباب» نامیده میشود.
---
##
جمعبندی دقیق
از دیدگاه مسیحی:
- **ظهور نخستین مسیح**
با آیاتی مانند میکاه ۵:۲، اشعیا ۷:۱۴، اشعیا ۹:۶–۷، اشعیا ۵۳ و زکریا
۹:۹ تبیین میشود.
- **رستاخیز و پیروزی او** با مزمور ۱۶:۱۰، مزمور
۲۲ و مزمور ۱۱۰ پیوند داده میشود.
- **بازگشت نهایی او** با دانیال
۷:۱۳–۱۴، متی ۲۴:۳۰، متی ۲۵:۳۱، یوحنا ۱۴:۳ و اعمال ۱:۱۱ توضیح داده
میشود.
- مسیحیان عموماً نمیگویند عیسی مانند یک انسان عادی
دوباره متولد میشود؛ بلکه میگویند او پس از مرگ و رستاخیز، به آسمان
صعود کرده و در پایان جهان با جلال بازخواهد گشت.
- بنابراین،
اصطلاح دقیقتر در الهیات مسیحی **«بازگشت دوم مسیح»** یا *Second
Coming* است، نه «رجعت» به معنای بازگشت چرخهایِ چندباره.
نکتهٔ مهم برای مقایسه با سخن عمر این است که در مسیحیت، انتظار بازگشت
مسیح در متون اناجیل و عهد جدید بهصورت صریح و گسترده مطرح شده است؛
اما برای اثبات اینکه سخن عمر مستقیماً از باور مسیحی یا یهودی گرفته
شده، باید افزون بر شباهت مضمونی، **شاهد تاریخی مستقیمی** ارائه شود.
## ماجرای محل دفن پیامبر و
روایت «بیل و کلنگ»
در منابع معتبر، اصلِ اختلاف دربارهٔ محل دفن پیامبر نقل شده
است؛ اما این ادعا که گروهی واقعاً **پای منبر یا داخل مسجد را حفر
کردند**، با سند معتبر و روشن ثابت نیست. آنچه در گزارشهای تاریخی
آمده، بیشتر این است که برخی پیشنهاد کردند پیامبر را در مسجد، کنار
منبر، بقیع یا در کنار دیگر مسلمانان دفن کنند؛ سپس ابوبکر به حدیثی
استناد کرد که پیامبران در همان مکانی دفن میشوند که در آن وفات
یافتهاند.
### متن روایت عایشه
در **صحیح بخاری، کتاب الجنائز**، از عایشه نقل شده است:
> «لَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ﷺ اخْتَلَفُوا فِي دَفْنِهِ،
فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: سَمِعْتُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ﷺ شَيْئًا مَا
نَسِيتُهُ، قَالَ: مَا قَبَضَ اللَّهُ نَبِيًّا إِلَّا فِي الْمَوْضِعِ
الَّذِي يُحِبُّ أَنْ يُدْفَنَ فِيهِ.»
ترجمه:
> «هنگامی که رسول خدا از دنیا رفت، دربارهٔ محل دفن او اختلاف
کردند. ابوبکر گفت: از رسول خدا سخنی شنیدهام که آن را فراموش
نکردهام؛ فرمود: خداوند هیچ پیامبری را قبض روح نکرد، مگر در همان
مکانی که دوست دارد در آن دفن شود.»
در برخی نقلهای دیگر، عبارت چنین آمده است:
> «مَا قُبِضَ نَبِيٌّ إِلَّا دُفِنَ حَيْثُ قُبِضَ»
یعنی:
> «هیچ پیامبری قبض روح نشد، مگر اینکه در همانجا که وفات
یافت دفن شد.»
این مضمون در **موطأ مالک، کتاب الجنائز** و نیز در **سنن
ابنماجه، کتاب الجنائز** نقل شده است.
بر اساس این گزارش، تصمیم گرفته شد پیامبر در همان اتاق عایشه،
یعنی همان جایی که وفات یافته بود، دفن شود.
---
## گزارش اختلاف دربارهٔ محل دفن
در گزارشهای تاریخی مانند **مسند احمد** و **البدایة والنهایة
ابنکثیر** آمده است که پس از وفات پیامبر، دربارهٔ محل دفن او چند نظر
مطرح شد:
- دفن در مسجد؛
- دفن در بقیع در کنار
دیگر مسلمانان؛
- دفن در محل وفات، یعنی
حجرهٔ عایشه؛
- و در برخی نقلها، دفن
در نزدیکی منبر.
اما باید میان **پیشنهاد محل دفن** و **اقدام عملی به حفر
قبر** تفاوت گذاشت. در منابع معتبر حدیثی، گزارش قابل اتکایی نداریم که
نشان دهد صحابه واقعاً در کنار منبر یا داخل مسجد قبری حفر کردند و سپس
آن را رها کردند.
پس بیان دقیقتر این است:
> پس از وفات پیامبر، دربارهٔ محل دفن او اختلاف شد و برخی
گزینههایی مانند مسجد، بقیع و محل وفات را مطرح کردند؛ اما با استناد
به روایت ابوبکر، تصمیم گرفتند او را در همان حجرهای دفن کنند که در
آن وفات یافته بود. گزارش حفر واقعی قبر در کنار منبر، سند محکمی ندارد
و نباید بهعنوان واقعیت قطعی نقل شود.
## چه کسی قبر را حفر کرد؟
در گزارشهای تاریخی آمده است که **ابوطلحهٔ انصاری** برای
پیامبر قبر لَحد حفر کرد. لَحد، شکافی جانبی در دیوارهٔ قبر است که
پیکر در آن قرار میگیرد.
در **صحیح مسلم، کتاب الجنائز**، دربارهٔ ترجیح لحد بر شَق
آمده است:
> «اللَّحْدُ لَنَا، وَالشَّقُّ لِغَيْرِنَا»
یعنی:
> «لحد برای ماست و شَق برای دیگران.»
همچنین در برخی منابع، حفر قبر پیامبر به ابوطلحه نسبت داده
شده و در بعضی نقلها از شخص دیگری نیز نام برده شده است؛ بنابراین در
جزئیات حفر قبر، اختلاف روایی وجود دارد.
## زمان و محل دفن
پیامبر در **حجرهٔ عایشه**، در همان مکانی که وفات یافته بود،
دفن شد. این حجره در زمان پیامبر جزئی از مسجد نبود؛ بعدها با گسترش
مسجدالنبی در محدودهٔ بنای مسجد قرار گرفت. بنابراین از نظر تاریخی
باید گفت:
> پیامبر ابتدا در خانه و حجرهٔ عایشه دفن شد، نه اینکه از
ابتدا در فضای مسجد دفن شده باشد.
## متن آماده برای استوری
### دفن پیامبر؛ خانه یا مسجد؟
پس از وفات پیامبر، دربارهٔ محل دفن او اختلاف شد. برخی گفتند
در مسجد دفن شود، برخی بقیع را پیشنهاد کردند و برخی گفتند او را در
کنار مسلمانان دفن کنند.
در **صحیح بخاری** آمده است که ابوبکر گفت:
> «از پیامبر شنیدم: خداوند هیچ پیامبری را قبض روح نکرد، مگر
در همان مکانی که قرار است در آن دفن شود.»
با استناد به این روایت، پیامبر در همان حجرهٔ عایشه، یعنی محل
وفاتش، دفن شد.
اما دربارهٔ اینکه گروهی واقعاً پای منبر یا داخل مسجد را حفر
کردند، سند معتبر و روشنی در دست نیست. منابع تاریخی از **پیشنهاد دفن
در مسجد یا نزد منبر** سخن میگویند، نه لزوماً از حفر قطعی قبر در
آنجا.
پس اگر قرار است این موضوع مستند مطرح شود، باید گفت:
> اختلاف دربارهٔ محل دفن پیامبر واقعاً گزارش شده است؛ اما
داستان حفر قبر در کنار منبر، نیازمند سند مستقل و معتبر است و
نمیتوان آن را بدون بررسی سندی قطعی دانست.
نکتهٔ قابل تأمل این است که حتی دربارهٔ دفن پیامبر نیز ابتدا
اختلاف پدید آمد و تصمیم نهایی با استناد به روایتی پس از وفات او
گرفته شد. این مسئله نشان میدهد که جامعهٔ مسلمانان بلافاصله پس از
وفات پیامبر، با بحران مرجعیت و اختلاف در تصمیمگیری روبهرو شده بود.
## اولین بند وصیت؛ محل
دفن پیامبر
در ماجرای قلم و کاغذ، محمد در بستر بیماری گفت:
> «برای من کاغذ و قلم بیاورید تا برای شما نوشتهای بنویسم که پس
از من گمراه نشوید.»
این روایت در **صحیح بخاری، کتاب العلم،
کتاب المرضى و کتاب الاعتصام بالکتاب والسنة** و نیز در **صحیح مسلم،
کتاب الوصية** آمده است. در ادامهٔ روایت، عمر بن خطاب گفت:
>
«درد بر پیامبر غلبه کرده است؛ کتاب خدا نزد ماست و کتاب خدا ما را بس
است.»
پس از این سخن، میان حاضران اختلاف افتاد و نوشتهای که
میتوانست برای جامعهٔ مسلمانان پس از مرگ پیامبر راهگشا باشد، هرگز
نوشته نشد.
### فرضیهٔ ما دربارهٔ نخستین بند وصیت
به
نظر ما، **اولین موضوعی که محمد میتوانست در وصیت خود مشخص کند، محل
دفن خودش بود**. او میدانست که پس از مرگش، قبرش میتواند به مرکز
تقدس، زیارت، تجمع سیاسی و رقابت بر سر میراث دینی تبدیل شود.
ازاینرو، احتمال دارد میخواسته وصیت کند:
> «مرا در کنار دیگر
مسلمانان یا در کنار شهدا دفن کنید؛ بر قبر من بنا، گنبد یا بارگاه
نسازید و قبر مرا وسیلهٔ قدرت و تقدسسازی نکنید.»
این احتمال
با هشدارهای منقول از خود پیامبر دربارهٔ تبدیل قبور پیامبران به
عبادتگاهها سازگار است.
در **صحیح بخاری، کتاب الصلاة** و
**صحیح مسلم، کتاب المساجد و مواضع الصلاة** آمده است:
>
«لَعَنَ اللَّهُ الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى، اتَّخَذُوا قُبُورَ
أَنْبِيَائِهِمْ مَسَاجِدَ»
ترجمه:
> «خدا یهودیان و
مسیحیان را لعنت کند؛ آنان قبرهای پیامبرانشان را مسجد قرار دادند.»
در روایت دیگری در **صحیح مسلم** آمده است:
> «أَلَا فَلَا
تَتَّخِذُوا الْقُبُورَ مَسَاجِدَ، إِنِّي أَنْهَاكُمْ عَنْ ذَلِكَ»
یعنی:
> «آگاه باشید، قبرها را مسجد قرار ندهید؛ من شما را
از این کار نهی میکنم.»
همچنین در **سنن ابیداود، کتاب
الجنائز** و **سنن ترمذی** از بلندکردن قبرها و ساختوساز بر آنها نهی
شده است. در روایت علی بن ابیطالب آمده است:
> «وَلَا قَبْرًا
مُشْرِفًا إِلَّا سَوَّيْتَهُ»
یعنی:
> «هیچ قبر بلند و
برجستهای را باقی نگذار، مگر آنکه آن را هموار کنی.»
###
اختلاف دربارهٔ محل دفن
پس از وفات پیامبر، دربارهٔ محل دفن او
اختلاف شد. در **صحیح بخاری، کتاب الجنائز** از عایشه نقل شده است:
> «لَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ﷺ اخْتَلَفُوا فِي دَفْنِهِ...»
یعنی:
> «هنگامی که رسول خدا از دنیا رفت، دربارهٔ دفن او
اختلاف کردند...»
سپس ابوبکر گفت:
> «سَمِعْتُ رَسُولَ
اللَّهِ ﷺ يَقُولُ: مَا قَبَضَ اللَّهُ نَبِيًّا إِلَّا فِي
الْمَوْضِعِ الَّذِي يُحِبُّ أَنْ يُدْفَنَ فِيهِ»
یعنی:
> «از رسول خدا شنیدم که فرمود: خداوند هیچ پیامبری را قبض روح
نکرد، مگر در همان مکانی که دوست دارد در آن دفن شود.»
به این
ترتیب، محمد در حجرهٔ عایشه، یعنی محل وفاتش، دفن شد؛ نه در بقیع و نه
در کنار شهدا. همین انتخاب، پرسش مهمی ایجاد میکند:
> اگر محمد
قبلاً دستور صریحی دربارهٔ محل دفن خود داده بود، چرا پس از وفات او
دربارهٔ محل دفنش اختلاف شد؟
پاسخ احتمالی ما این است:
>
همان نوشتهای که میتوانست محل دفن پیامبر و ممنوعیت ساخت بنا بر قبر
او را مشخص کند، در ماجرای قلم و کاغذ نوشته نشد. پس جامعه پس از مرگ
او، بدون دستور مکتوب و روشن، دربارهٔ محل دفن و میراث او تصمیم گرفت.
### از قبر ساده تا گنبد و بارگاه
بر اساس گزارشهای
تاریخی، پیامبر در ابتدا در حجرهٔ عایشه و در قبری ساده دفن شد. **گنبد
سبز و بنای امروزی** قرنها بعد پدید آمد و نمیتوان آن را به زمان
پیامبر نسبت داد. بنابراین، اگر هشدارهای پیامبر دربارهٔ قبرها را ملاک
قرار دهیم، ساخت گنبد، بارگاه و تبدیل قبر به مرکز تقدس، با روح این
احادیث در تعارض قرار میگیرد.
پس نخستین بند احتمالی وصیت
میتوانست چنین باشد:
> «مرا مانند دیگر مسلمانان دفن کنید؛
قبرم را محل عبادت، زیارتِ تقدسآمیز، قدرت و رقابت نکنید؛ بر آن بنا و
گنبد نسازید و میراث مرا به ابزار سلطه تبدیل نکنید.»
این متنِ
وصیت به ما نرسیده است؛ اما مضمون احتمالی آن با مجموعهای از احادیث
دربارهٔ نهی از مسجد قراردادن قبور، بلندکردن قبرها و ساختوساز بر
آنها هماهنگ است. مسئله این است که چرا در همان لحظهای که پیامبر
میخواست نوشتهای برای جلوگیری از گمراهی پس از خود بر جای بگذارد،
اجازهٔ نوشتن به او داده نشد؟
**پرسش نهایی:**
> اگر
کتاب خدا برای جامعه کافی بود، چرا پیامبر درخواست کرد نوشتهای بگذارد
تا مردم پس از او گمراه نشوند؟ و اگر آن نوشته بیاهمیت بود، چرا اجرای
خواستهٔ او به اختلاف کشیده شد؟
---
## نخستین بند وصیت
محمد: محل دفن و جلوگیری از ساخت مقبره
محمد در روزهای پایانی
عمر خود، هنگامی که در بستر بیماری بود و آیندهٔ جامعهٔ مسلمانان را
آشفته میدید، درخواست کرد:
> «برای من قلم و کاغذ بیاورید تا
چیزی بنویسم که پس از آن گمراه نشوید.»
این درخواست در **صحیح
بخاری، کتاب العلم، کتاب المرضى و کتاب الاعتصام بالکتاب والسنة** و
نیز در **صحیح مسلم، کتاب الوصیة** نقل شده است. اما در پی مخالفت عمر
و اختلاف حاضران، نوشتهای که میتوانست راه آیندهٔ مسلمانان را روشن
کند، هرگز نوشته نشد.
پس از وفات محمد، نخستین اختلاف حتی
دربارهٔ **محل دفن خود او** پدید آمد. در منابع اهلسنت آمده است که
مسلمانان دربارهٔ محل دفن پیامبر اختلاف کردند:
- گروهی گفتند
او را در مسجد دفن کنیم؛
- گروهی گفتند در بقیع، در کنار دیگر
مسلمانان دفن شود؛
- و گروهی محل دیگری را پیشنهاد کردند.
در
این هنگام، ابوبکر گفت از پیامبر شنیده است:
> «مَا قَبَضَ
اللَّهُ نَبِيًّا إِلَّا فِي الْمَوْضِعِ الَّذِي يُحِبُّ أَنْ
يُدْفَنَ فِيهِ»
یعنی:
> «خداوند هیچ پیامبری را قبض روح
نکرد، مگر در همان مکانی که دوست دارد در آن دفن شود.»
این
روایت در **صحیح بخاری، کتاب الجنائز**، و با الفاظ نزدیک در **موطأ
مالک، کتاب الجنائز** و **سنن ابنماجه، کتاب الجنائز** نقل شده است.
بر اساس این سخن، محمد در همان حجرهای که در آن وفات یافته بود
دفن شد؛ یعنی در خانهٔ عایشه، نه در کنار دیگر مسلمانان و نه در
قبرستان بقیع.
اما اگر محمد در آخرین روزهای زندگی خود نگران
آیندهٔ امت و احتمال گمراهی آنان بود، یک احتمال جدی این است که یکی از
بندهای نوشتهٔ مورد نظرش دربارهٔ **محل دفن خودش** بوده باشد:
>
«مرا در کنار دیگر مسلمانان یا شهدا دفن کنید؛ برای قبر من بنا، گنبد،
بارگاه و مقبره نسازید؛ قبر مرا به مرکز تقدس، زیارتپرستی، قدرت و
رقابت سیاسی تبدیل نکنید.»
این احتمال با مجموعهای از احادیث
نهی از ساخت بنا بر قبور هماهنگ است. در **صحیح مسلم، کتاب الجنائز**
از جابر بن عبدالله نقل شده است:
> «نَهَى رَسُولُ اللَّهِ ﷺ
أَنْ يُجَصَّصَ الْقَبْرُ، وَأَنْ يُقْعَدَ عَلَيْهِ، وَأَنْ يُبْنَى
عَلَيْهِ.»
یعنی:
> «رسول خدا از گچکاری قبر، نشستن بر
قبر و بنا ساختن بر آن نهی کرد.»
در روایت دیگری از علی بن
ابیطالب آمده است که پیامبر او را مأمور کرد:
> «أَلَّا تَدَعَ
تِمْثَالًا إِلَّا طَمَسْتَهُ، وَلَا قَبْرًا مُشْرِفًا إِلَّا
سَوَّيْتَهُ.»
یعنی:
> «هیچ مجسمهای را باقی نگذار مگر
آنکه آن را محو کنی، و هیچ قبر برافراشتهای را باقی نگذار مگر آنکه آن
را هموار سازی.»
این روایت در **صحیح مسلم، کتاب الجنائز** نقل
شده است.
همچنین در **صحیح بخاری و صحیح مسلم** آمده است که
پیامبر دربارهٔ یهود و مسیحیان گفت:
> «لَعَنَ اللَّهُ
الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى، اتَّخَذُوا قُبُورَ أَنْبِيَائِهِمْ
مَسَاجِدَ.»
یعنی:
> «خداوند یهودیان و مسیحیان را لعنت
کند؛ آنان قبرهای پیامبرانشان را عبادتگاه قرار دادند.»
از کنار
هم گذاشتن این گزارشها، میتوان چنین برداشت کرد که پیامبر بهخوبی
میدانست پس از مرگ رهبران دینی، قبر آنان ممکن است به محل غلو،
تقدسسازی، زیارتپرستی و بهرهبرداری سیاسی تبدیل شود. بنابراین، ممکن
است قصد داشته باشد در وصیت خود، از چنین روندی جلوگیری کند.
اما چون نوشتهٔ مورد درخواست در ماجرای قلم و کاغذ نوشته نشد، ما از
محتوای قطعی آن بیخبر ماندیم. در نتیجه، پس از وفات پیامبر:
1.
دربارهٔ محل دفن او اختلاف شد؛
2. بهجای اجرای یک وصیت مکتوب، به
روایتی شفاهی از ابوبکر استناد شد؛
3. محمد در حجرهای دفن شد که
بعدها در محدودهٔ مسجد قرار گرفت؛
4. در دورههای بعد، بر محل قبر
او بناها و گنبدهایی ساخته شد؛
5. و قبر پیامبر به یکی از مهمترین
کانونهای تقدس و زیارت در جهان اسلام تبدیل شد.
بنابراین
میتوان گفت:
> نخستین بند احتمالی وصیت محمد ممکن بود دربارهٔ
محل دفن خودش باشد: دفن در کنار مسلمانان، بدون امتیاز ظاهری، بدون بنا
و گنبد، و بدون تبدیل قبر به مرکز قدرت دینی و سیاسی. اما مخالفت با
نوشتن وصیت، این امکان را از میان برد و راه را برای تفسیرهای بعدی و
شکلگیری سنتی باز کرد که خودِ پیامبر در احادیث متعدد نسبت به
نمونههای یهودی و مسیحی آن هشدار داده بود.
### پرسش چالشی
اگر پیامبر از تبدیل قبر پیامبران به عبادتگاه نهی کرده بود، چرا
قبر خودش در نهایت در بنایی قرار گرفت که به مسجد پیوست و بعدها گنبد و
بارگاه پیدا کرد؟
و اگر آن نوشتهٔ ناتمام واقعاً میتوانست
دربارهٔ محل دفن، جانشینی و آیندهٔ مسلمانان روشنگری کند، چرا اجازه
داده نشد خواستهٔ پیامبر در آخرین لحظات زندگیاش بهصورت مکتوب ثبت
شود؟
تا اینجا
روشن شد که چون محمد وصیت مکتوبی دربارهٔ محل دفن خود بر جای نگذاشت،
دربارهٔ محل دفن او اختلاف پدید آمد. در این میان،
نظر ابوبکر
مقبول واقع شد؛ او با استناد به حدیثی چنین گفت که پیامبران در همان
جایی دفن میشوند که در آن وفات مییابند. بر پایهٔ همین گزارش، پیامبر
در همان حجرهای که در آن جان سپرد دفن شد.
اما اینجا
یک پرسش جدی پیش میآید:
آیا این حدیث واقعاً از پیامبر صادر شده،
یا بعدها برای تثبیت نظر ابوبکر ساخته یا تقویت شده است؟
چون اگر این منطق
را بپذیریم، نتیجهاش بسیار عجیب میشود:
اگر محمد بالای
منبر جان میداد، باید در همان منبر و داخل مسجد دفن میشد؛
اگر در دریا
میمرد، باید در همان دریا افکنده میشد؛
اگر در کوهستان
میمرد، باید زیر سنگ و بالای قلعه دفن میشد؛
و اگر بالای درخت
میمرد، باید همانجا آویزان میماند.
این منطق،
در ظاهر، بیشتر به یک
توجیه پسینی
شبیه است تا یک حکم عامِ معقول. بنابراین این احتمال جدی مطرح میشود
که روایت مزبور یا دستکم در این صورتبندی،
برای پیش بردن نظر ابوبکر
به کار رفته باشد، نه اینکه لزوماً یک حدیث معتبر و مستقل باشد.
متن تندتر برای
استوری
چون محمد وصیت
مکتوبی دربارهٔ محل دفن خود نگذاشت، اختلاف بالا گرفت. در نهایت، نظر
ابوبکر با این حدیث جا افتاد که پیامبر در همان جایی دفن میشود که در
آن میمیرد.
اما این استدلال
اگر تا آخر برود، به نتایج مضحکی میرسد:
اگر پیامبر روی
منبر میمرد، باید همانجا دفن میشد؛
اگر در دریا
میمرد، باید در دریا میافتاد؛
اگر در کوه
میمرد، باید همانجا زیر سنگ میماند؛
اگر بالای درخت
میمرد، باید آویزان میشد.
پس سؤال این است:
این حدیث واقعاً حکم پیامبر بود، یا ابزاری شد برای تثبیت نظر ابوبکر؟
## وصیت دوم
محمد: هشدار دربارهٔ منجیسازی پس از او
محمد میدانست که
یهودیان، بر اساس سنت موعودباورانهٔ خود، در انتظار **ماشیح بنداوود**
بودند؛ پادشاهی نجاتبخش از خاندان داوود که قرار بود سلطنت اسرائیل را
احیا کند. در این چارچوب، عیسی ناصری نتوانست انتظارهای سیاسی و
پادشاهانهٔ آنان را برآورده کند؛ ازاینرو، بسیاری از یهودیان او را
نپذیرفتند و ادعای مسیحایی او را رد کردند.
از نگاه این تحلیل،
ظهور محمد نیز برای یهودیتِ داوودی مسئلهای تازه ایجاد میکرد. اگر
محمد پیامبر خدا بود، پذیرش نبوت او میتوانست به معنای کنارگذاشتن
انتظار تاریخیِ «ماشیح بنداوود» تلقی شود. یهودیان میتوانستند
بگویند:
> ما در انتظار پادشاه موعود از نسل داوود بودیم؛ پس تو
چرا ادعای نبوت کردهای؟ اگر ادعای تو را بپذیریم، باید از این سنت
داوودی و انتظار موعود دست بکشیم.
در این نگاه، نبوت محمد با
انتظار ظهور مسیحای داوودی در تعارض قرار میگرفت؛ زیرا یکی بر
**ادامهٔ پیامبری و پیام توحیدی** تأکید داشت و دیگری بر **ظهور
پادشاهی نجاتبخش از یک خاندان و تبار مشخص**.
محمد میتوانست
این خطر را درک کند که پس از مرگش، مسلمانان نیز بهتدریج عقایدی مشابه
پیدا کنند: شخصی را از نسل پیامبر یا خاندان او بهعنوان منجی نهایی
معرفی کنند، برای او نقش آخرالزمانی بسازند و آموزهای را وارد دین
کنند که در قرآن بهصراحت وجود ندارد.
در قرآن، اگرچه از قیامت،
داوری نهایی، پیروزی حق و فرجام مؤمنان سخن گفته شده، اما نام و نسبِ
یک منجی آینده از نسل خاصی، بهعنوان محور نجات بشر، معرفی نشده است.
قرآن نه از «ماشیح بنداوود» سخن میگوید و نه از منجیای که از نسل
پیامبر ظهور کند و حکومت الهی نهایی را در زمین برقرار سازد.
از
همینجا میتوان یک احتمال تاریخی و اعتقادی را مطرح کرد:
>
شاید دومین بخش وصیت محمد، هشدار دربارهٔ منجیسازی و موعودتراشی پس از
خودش بوده است؛ هشداری برای اینکه مسلمانان، مانند یهودیان و مسیحیان،
دین را به انتظار یک پادشاه نجاتبخش از نسل و تبار خاص تبدیل نکنند.
بر اساس این برداشت، پیام محمد باید پایانبخشِ رقابت میان تبارها،
خاندانها و مدعیان نجات باشد؛ نه اینکه پس از مرگ او، گروهی برای
خاندان خاصی مقام قدسی و نقش آخرالزمانی ایجاد کنند و سپس آن را به اصل
دین تبدیل نمایند.
مسئله اینجاست که وقتی وصیت پیامبر مکتوب
نشد، جامعهٔ پس از او از متن نهایی و روشنی که میتوانست مانع چنین
انحرافی شود محروم ماند. در نتیجه، بهتدریج روایتهایی دربارهٔ منجی
آینده، نشانههای ظهور، حکومت آخرالزمانی و نجات جهان از طریق شخصی
وابسته به خاندان پیامبر شکل گرفت.
در این صورت، پرسش اصلی چنین
است:
> اگر قرآن برای معرفی منجی آینده، نام، نسب و مأموریتی
روشن تعیین نکرده است، چرا بعدها عقیدهای پدید آمد که برای شخصی از
نسل پیامبر، نقشی مشابه مسیحای داوودی قائل شد؟ آیا این همان الگویی
نبود که یهودیت و مسیحیت را از پیام توحیدیِ پیامبرانشان به نظامی
مبتنی بر تبار، موعود و پادشاه نجاتبخش تبدیل کرد؟
و پرسش
ریشهایتر:
> آیا ممکن است محمد میدانست که پس از مرگش،
پیروانش نیز گرفتار همان موعودباوری شوند؛ اما چون فرصت نوشتن وصیت را
نیافت، زمینه برای پیدایش روایتهای بعدی فراهم شد؟
##
میراث پیامبر، محل دفن و شکلگیری حرم نبوی؛ یک نقد و نظریه
بر اساس قواعد
عمومی فقه اسلامی، اموال متوفی پس از مرگ او وارد **ترکه** میشود و پس
از پرداخت بدهیها و اجرای وصیتِ معتبر، به ورثه میرسد. بنابراین، اصل
این است که هیچکس نمیتواند بدون رضایت صاحبان حق، در ملکِ متعلق به
دیگران تصرف کند یا متوفی را در آن دفن نماید.
اما دربارهٔ
پیامبر، مسئله از ابتدا با یک ادعای استثنایی روبهرو شد. هنگامی که
فاطمه اموال بهجامانده از پیامبر، فرضا و مثلا از جمله فدک و برخی
اموال دیگر را مطالبه کرد، ابوبکر به حدیثی استناد کرد:
> **«لَا
نُورَثُ، مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ»**
> «ما پیامبران ارث گذاشته نمیشویم؛ آنچه
از ما باقی بماند صدقه است.»
این گزارش در
**صحیح بخاری، کتاب المغازی، باب غزوهٔ خیبر، و کتاب الفرائض** آمده
است. در همان روایت نقل میشود که فاطمه از پاسخ ابوبکر ناراحت شد، با
او سخن نگفت و پس از مدتی از دنیا رفت. همچنین آمده است که علی او را
شبانه دفن کرد و ابوبکر را از مراسم دفن او مطلع نکرد.
از اینجا یک
مسئلهٔ مهم پدیدار میشود:
> اگر اموال
پیامبر ارث محسوب نمیشد و بهعنوان صدقه یا مال عمومی در اختیار حاکم
قرار میگرفت، پس حجرهای که پیامبر در آن وفات یافت، از نظر حقوقی چه
وضعی داشت؟ آیا آن حجره ملک شخصی عایشه بود؟ آیا بخشی از ترکه محسوب
میشد؟ آیا برای دفن پیامبر رضایت همهٔ صاحبان حق گرفته شد؟
طبق روایتهای
مشهور اهلسنت، ابوبکر با استناد به این سخن که:
> **«هیچ پیامبری
دفن نمیشود مگر در همان جایی که وفات میکند»**
تصمیم گرفت
پیامبر در همان حجرهای دفن شود که در آن وفات یافته بود. در نتیجه،
رأی ابوبکر در موضوع محل دفن پذیرفته شد و پیکر پیامبر در حجرهٔ عایشه
قرار گرفت.
اما اینجا پرسش انتقادی جدی شکل میگیرد:
> اگر دربارهٔ
فدک گفته شد که خاندان پیامبر حق ارثبردن از اموال او را ندارند، با
چه مبنایی حجرهٔ محل وفات، بدون رضایت همهٔ مدعیان ارث و صاحبان حق، به
محل دفن دائمی پیامبر تبدیل شد؟
این پرسش زمانی
مهمتر میشود که بدانیم در روایت بخاری، فاطمه نسبت به تصمیم مالی
ابوبکر معترض بود و تا پایان عمر نیز با او سخن نگفت. همچنین دفن
شبانهٔ فاطمه و بیاطلاعگذاشتن ابوبکر از مراسم دفن او، نشان میدهد
که اختلاف میان خاندان پیامبر و حکومت وقت صرفاً یک اختلاف مالی ساده
نبوده، بلکه به مسئلهٔ **اعتماد، اختیار، مالکیت و تصمیمگیری دربارهٔ
میراث پیامبر** نیز مربوط میشده است.
البته در منابع
موجود، روایت صریح و معتبری نداریم که بگوید فاطمه شخصاً با دفن پیامبر
در حجرهٔ عایشه مخالفت کرده یا محل دیگری را برای دفن او پیشنهاد داده
است. اما از نظر تحلیلی میتوان این احتمال را مطرح کرد:
> اگر فاطمه خود
را وارث حقیقی پیامبر میدانست و نسبت به تصرف در میراث او اعتراض
داشت، ممکن است انتقال حجرهٔ پیامبر به محل دفن دائمی و سپس پیوستن آن
به مسجد را نیز از منظر حقوقی و خانوادگی مسئلهدار میدانسته باشد.
این احتمال، از
خود روایت فدک بهطور مستقیم ثابت نمیشود؛ اما از کنار هم گذاشتن چند
گزارش پدید میآید:
1. فاطمه اموال
پیامبر را مطالبه کرد؛
2. ابوبکر با حدیث «لا نورث» این مطالبه را
رد کرد؛
3. فاطمه از این تصمیم ناراضی شد؛
4. پیامبر در حجرهٔ عایشه دفن شد؛
5. ابوبکر و سپس
عمر نیز در همان محل دفن شدند؛
6. این حجره بعدها در محدودهٔ مسجدالنبی
قرار گرفت؛
7. در دورههای بعد، بر فراز آن گنبد و
ساختار زیارتی شکل گرفت.
در اینجا باید
میان دو مرحله تفاوت گذاشت:
- در زمان
پیامبر، محل مورد بحث **حجره یا خانهٔ عایشه** بود؛
- در دورههای بعد، با توسعهٔ مسجد، این
حجره در محدودهٔ مسجد قرار گرفت و به بخشی از مجموعهٔ حرم نبوی تبدیل
شد.
بنابراین، تعبیر «تغییر کاربری از مسجد به
حرم» از نظر تاریخی دقیق نیست؛ زیرا محل دفن ابتدا **خانه** بود و سپس
در توسعههای بعدی در مجموعهٔ مسجد قرار گرفت. بااینحال، از منظر نقد
دینی میتوان پرسید:
> چگونه قبری که
بنا بر احادیث، نباید به مرکز تقدس و عبادت تبدیل شود، به قلب یکی از
مهمترین اماکن زیارتی جهان اسلام تبدیل شد؟
در **صحیح مسلم،
کتاب الجنائز** آمده است:
> **«نَهَى
رَسُولُ اللَّهِ أَنْ يُجَصَّصَ الْقَبْرُ، وَأَنْ يُقْعَدَ عَلَيْهِ،
وَأَنْ يُبْنَى عَلَيْهِ.»**
> «رسول خدا از گچکاری قبر، نشستن بر آن و
بنا ساختن بر آن نهی کرد.»
همچنین در **صحیح
بخاری و صحیح مسلم** آمده است:
> **«لَعَنَ
اللَّهُ الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى، اتَّخَذُوا قُبُورَ أَنْبِيَائِهِمْ
مَسَاجِدَ.»**
> «خداوند یهودیان و مسیحیان را لعنت کند؛
آنان قبرهای پیامبرانشان را عبادتگاه قرار دادند.»
با وجود چنین
روایاتی، امروزه قبر پیامبر درون مجموعهای قرار دارد که میلیونها
زائر برای زیارت آن میروند، به سوی شبکه و محدودهٔ قبر دعا میکنند و
برخی نیز برای تبرکجویی به آن دست میکشند یا آن را لمس میکنند. همین
رفتارها یکی از مهمترین چالشهای جریانهای سلفی و وهابی است؛ زیرا
آنان از یک سو با ساخت بنا بر قبور و تبرکجویی مخالفت میکنند، اما از
سوی دیگر با واقعیتی تاریخی و اجتماعی روبهرو هستند که قبر پیامبر در
مرکز یک مجموعهٔ عظیم زیارتی قرار گرفته است.
## پرسش نهایی
اگر ابوبکر برای
تصرف اموال پیامبر گفت:
> «پیامبران ارث
باقی نمیگذارند»،
پس باید روشن
شود:
> آیا این قاعده دربارهٔ حجرهٔ محل دفن
پیامبر نیز اجرا شد؟
> اگر حجره متعلق به عایشه بود، رضایت او
چگونه با مالکیت یا حق خاندان پیامبر جمع شد؟
> و اگر متعلق به
ترکهٔ پیامبر بود، چرا دربارهٔ آن مانند فدک با خاندان پیامبر برخورد
نشد؟
>
آیا دفن در آن حجره یک تصمیم خانوادگی بود، یا تصمیمی سیاسی که بعدها
با روایت «پیامبران در محل وفاتشان دفن میشوند» توجیه شد؟
و پرسش دیگر:
> اگر پیامبر از
تبدیل قبور پیامبران به عبادتگاه نهی کرده بود، چگونه قبر خودش به مرکز
حرم، زیارت، تبرک و رقابت مذهبی تبدیل شد؟
### جمعبندی
نظریه
> ممکن است اختلاف فدک و اختلاف بر سر محل
دفن، دو موضوع کاملاً جدا نبوده باشند؛ هر دو به مسئلهٔ اصلیِ «مالکیت
و اختیار نسبت به میراث محمد» مربوط میشدند. ابوبکر با یک روایت، هم
مطالبهٔ مالی خاندان پیامبر را رد کرد و هم مبنای دفن پیامبر در
حجرهای خاص را تثبیت نمود. بعدها همان محل به مسجد پیوست، بر آن گنبد
ساخته شد و قبر پیامبر به مرکز زیارت تبدیل شد؛ درحالیکه احادیث منسوب
به خود او، ساخت بنا بر قبور و تبدیل قبر پیامبران به عبادتگاه را نهی
میکردند.
این متن، **نقد و نظریه** است؛ اما برای
حفظ دقت تاریخی باید تصریح کرد که مخالفت مستقیم فاطمه با محل دفن
پیامبر و جعلیبودن قطعی حدیث محل دفن، در منابع موجود بهصورت صریح
ثابت نشده است.
## یک فرضیهٔ انتقادی دربارهٔ
فدک، حجرهٔ پیامبر و «معوضِ ارث»
در روایتهای مشهور اهلسنت،
فاطمه پس از وفات پیامبر، حق خود را نسبت به اموال بهجامانده از او،
از جمله فدک، مطالبه کرد. ابوبکر در پاسخ به حدیث زیر استناد کرد:
> **«لَا نُورَثُ، مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ»**
> «ما پیامبران
ارث گذاشته نمیشویم؛ آنچه از ما باقی بماند صدقه است.»
این
روایت در **صحیح بخاری، کتاب المغازی و کتاب الفرائض** نقل شده است. بر
اساس همان گزارش، فاطمه از پاسخ ابوبکر ناراحت شد و تا پایان عمر با او
سخن نگفت.
اما میتوان یک فرضیهٔ انتقادی دیگر را مطرح کرد:
ممکن است ابوبکر، برای حل اعتراض فاطمه یا کاهش فشار ناشی از
مطالبهٔ ارث، پیشنهاد کرده باشد که بهجای سهم ارث یا حق او در حجرهٔ
محل دفن پیامبر، بخشی از اراضی فدک به او واگذار شود. در این صورت، فدک
میتوانست بهعنوان نوعی **معوض یا بدلِ حق ادعایی فاطمه** مطرح شده
باشد؛ یعنی:
> «اگر دربارهٔ حجره، محل دفن پیامبر و میراث او
ادعایی داری، میتوانی فدک را بهعنوان جایگزین بپذیری.»
اما
اگر فاطمه این پیشنهاد را نپذیرفته و تأکید کرده باشد که فدک را بهجای
حق ارثی خود نمیخواهد، پرسش بعدی شکل میگیرد:
> اگر فدک
واقعاً بدل یا پیشنهاد جبرانیِ حق او بود، چرا پس از ردّ آن از سوی
فاطمه، همان فدک نیز در اختیار حکومت باقی ماند و تصرف شد؟
به
بیان دیگر، اگر منطق چنین بوده باشد که:
> «فدک را بهجای سهم
یا حق خودت بپذیر»،
اما فاطمه پاسخ داده باشد:
> «فدک را
نمیخواهم؛ حق واقعی خودم را میخواهم»،
آنگاه دیگر نمیتوان
ردّ فدک را دلیلی برای از بین رفتن اصل حق او دانست. در این حالت،
گرفتن فدک پس از ردّ آن میتواند چنین تصویری ایجاد کند:
1. حق
ارثی یا مالی فاطمه پذیرفته نشد؛
2. فدک بهعنوان جایگزین یا معوض
پیشنهاد شد؛
3. فاطمه این جایگزین را نپذیرفت؛
4. سپس همان فدک
نیز از اختیار او خارج و در اختیار حکومت قرار گرفت؛
5. در نتیجه،
نه حق اصلی به او داده شد و نه معوض پیشنهادی باقی ماند.
در این
صورت، میتوان مسئله را چنین صورتبندی کرد:
> آیا فدک ابتدا
بهعنوان جایگزینِ حق فاطمه مطرح شد و پس از نپذیرفتن او، به این بهانه
که «خودت آن را قبول نکردی»، دوباره تصرف شد؟ اگر چنین بوده باشد، این
دیگر صرفاً اختلاف بر سر یک زمین نیست؛ بلکه مسئلهٔ تملک همزمانِ اصل
حق و معوضِ آن است.
از این منظر، اعتراض فاطمه میتوانسته سه
لایه داشته باشد:
### ۱. اعتراض به تملک میراث پیامبر
او
مطالبه میکرد که اموال پدرش، مانند اموال دیگر مسلمانان، بدون دلیل
کافی از اختیار وارثان خارج نشود.
### ۲. اعتراض به محل دفن
پیامبر
اگر حجرهٔ محل دفن، بخشی از خانه یا اموال متعلق به
خاندان پیامبر محسوب میشد، دفن او در آنجا بدون رضایت همهٔ صاحبان حق
میتوانست محل اعتراض باشد.
### ۳. اعتراض به تصرف مجدد فدک
اگر فدک بهعنوان جایگزین یا معوض پیشنهاد شده بود، تصرف بعدی آن
پس از ردّ پیشنهاد، این پرسش را ایجاد میکرد که آیا هدف واقعاً حل
اختلاف بود یا انتقال کامل داراییهای پیامبر به اختیار حکومت.
## پرسش چالشی
> اگر فاطمه فدک را بهجای ارث خود نپذیرفت، چرا
همان فدک نیز به او بازگردانده نشد؟
> اگر فدک «معوض» بود، پس از
ردّ آن، تکلیف حق اصلی او چه شد؟
> و اگر فدک اساساً متعلق به او
نبود، چرا بهعنوان جایگزینِ حقش مطرح شد؟
و پرسش بنیادیتر:
> آیا ممکن است روایت «پیامبران ارث نمیگذارند» برای تملک اصل
میراث به کار رفته باشد، و پیشنهاد فدک نیز تلاشی برای تبدیل یک حق
خانوادگی و ارثی به امتیازی حکومتی بوده باشد؟ سپس هنگامی که فاطمه این
تبدیل را نپذیرفت، هم اصل حق او و هم فدک از اختیارش خارج شده باشد؟
### جمعبندی
> بر اساس این فرضیه، فدک نه یک موضوع جدا از
محل دفن پیامبر، بلکه بخشی از مناقشهٔ گستردهتر بر سر مالکیت و اختیار
میراث محمد بود. ممکن است ابوبکر برای پاسخ به اعتراض فاطمه، فدک را
بهعنوان بدل یا معوض مطرح کرده باشد؛ اما فاطمه نپذیرفته و حق خود را
مطالبه کرده باشد. سپس همان معوض نیز تصرف شده باشد؛ گویی چون صاحب حق
آن را نپذیرفته است، حکومت مجاز است آن را برای خود نگه دارد.
>
> اگر این بازسازی تاریخی درست باشد، با یک تناقض جدی روبهرو
میشویم: **نه حق اصلی به فاطمه داده شد و نه معوض پیشنهادی باقی
ماند.**
**تذکر سندی:** در منابعی که دربارهٔ فدک در دسترس است،
گفتوگوی صریحی با این مضمون که «فدک را بهعنوان معوضِ حجره یا ارث
بپذیر» گزارش نشده است. بنابراین این متن باید بهعنوان **فرضیه و
بازسازی انتقادی** عرضه شود، نه بهعنوان واقعهای قطعی و نقلشده در
حدیث.
خلافت ابوبکر از کجا آغاز شد؟
پس از وفات محمد، هیچ نشست عمومی و از پیش اعلامشدهای برای تعیین
جانشین برگزار نشده بود؛ نه همهٔ مهاجران، نه بنیهاشم، نه علی، نه
عباس، نه زبیر و نه عموم مردم مدینه در یک شورای فراگیر جمع نشده
بودند. در همان ساعات نخست، دو روند همزمان شکل گرفت:
1.
بنیهاشم و نزدیکان پیامبر درگیر بدن پیامبر، غسل، کفن و دفن او بودند؛
2. گروهی از انصار در سقیفهٔ بنیساعده گرد آمدند تا پیش از آنکه
قدرت کاملاً به دست مهاجران بیفتد، برای رهبری پس از پیامبر تصمیم
بگیرند.
بنابراین، نخستین کسانی که عملاً مسئلهٔ «جانشین پس از
محمد» را به جلسهٔ سیاسی تبدیل کردند، انصار مدینه بودند؛ نه ابوبکر و
نه عمر.
۱. چه کسی ابتدا نامزد خلافت بود؟
سعد
بن عباده؛ نامزد انصار
انصار در سقیفهٔ بنیساعده جمع شدند تا
با سعد بن عباده، رئیس برجستهٔ خزرج، بیعت کنند.
سعد از بزرگان
انصار بود؛ همان گروهی که مهاجران مکه را پناه دادند، در جنگها نیروی
اصلی مدینه بودند و پیامبر پس از هجرت بر تکیهگاه اجتماعی آنان حکومت
ساخت. استدلال انصار روشن بود:
ما پیامبر را پناه دادیم؛
ما
از اسلام دفاع کردیم؛
مدینه سرزمین ماست؛
نیروی نظامی و اجتماعی
در دست ماست؛
پس پس از وفات پیامبر نباید کنار گذاشته شویم.
در گزارشهای تاریخی، سعد بن عباده بیمار بود و در سقیفه سخنانش را
برای جمع میخواندند. مضمون موضع او این بود که انصار در اسلام سابقه و
حق دارند و باید زمام ادارهٔ جامعه را در دست بگیرند.
پس پاسخ
روشن به پرسش نخست این است:
اولین پیشنهاد مشخص برای جانشینی
محمد، در سقیفه از سوی انصار و به سود سعد بن عباده مطرح شد.
۲. ابوبکر، عمر و ابوعبیده چگونه وارد سقیفه شدند؟
خبر تجمع انصار به عمر رسید. عمر در گزارش مشهور خود میگوید نگران شد
که انصار بدون حضور مهاجران تصمیم بگیرند. او سراغ ابوبکر رفت و گفت
باید به سقیفه برویم.
سه نفر به سقیفه رفتند:
ابوبکر بن
ابیقحافه؛
عمر بن خطاب؛
ابوعبیده بن جراح.
یعنی جلسهٔ
سقیفه در آغاز، مجلسی نبود که همهٔ مسلمانان در آن حاضر باشند؛ بلکه
جلسهای بود میان بخشی از انصار، سپس سه تن از مهاجران قریش.
در
همان زمان، علی و گروهی از بنیهاشم در سقیفه حضور نداشتند. طبق گزارش
عمر در صحیح بخاری، علی و زبیر و همراهانشان نیز از جمع مهاجرانی که
گرد ابوبکر بودند جدا بودند. مسئلهٔ دفن پیامبر هنوز پایان نیافته بود،
اما نزاع بر سر قدرت سیاسی آغاز شده بود.
۳. دعوای
اصلی در سقیفه چه بود؟
نزاع بر سر این نبود که آیا جامعه پس از
پیامبر نیاز به اداره دارد یا نه؛ همه عملاً نیاز به رهبری را مفروض
گرفته بودند. نزاع بر سر این بود:
چه کسی حق دارد جانشین سیاسی
پیامبر شود؟ انصار مدینه یا مهاجران قریش؟
استدلال ابوبکر
ابوبکر ابتدا از فضیلت انصار گفت، اما سپس ادعا کرد که رهبری باید
در قریش باشد؛ زیرا قریش قبیلهٔ پیامبر و در میان عرب شناختهشدهتر
است.
در گزارش بخاری، محور استدلال چنین بازتاب یافته است:
«الأئمة من قریش»
«پیشوایان از قریشاند.»
این استدلال، انتخاب را از سطح سابقه، توانایی و رضایت عمومی، به سطح
نسب قبیلهای منتقل میکرد. انصار میگفتند: ما پیامبر و اسلام را یاری
کردیم. ابوبکر پاسخ میداد: اما حکومت باید در قریش باشد.
پاسخ
انصار: «یک امیر از ما و یک امیر از شما»
حباب بن منذر، از
چهرههای انصار، پیشنهاد داد:
«مِنّا أمیرٌ ومِنکم أمیر»
«یک
فرمانروا از ما و یک فرمانروا از شما باشد.»
این طرح، نوعی
تقسیم قدرت میان انصار و مهاجران بود. اما ابوبکر، عمر و ابوعبیده آن
را نپذیرفتند؛ زیرا دو مرکز اقتدار میتوانست خلافت را از کنترل قریش
خارج کند.
۴. چه کسی ابوبکر را پیشنهاد کرد؟
نکتهٔ
مهم این است که ابوبکر در آغاز خودش را نامزد نکرد. او دست عمر و
ابوعبیده را گرفت و گفت با یکی از این دو بیعت کنید:
«قد
رضیت لکم أحد هذین الرجلین؛ فبایعوا أیهما شئتم.»
«من برای
شما به یکی از این دو مرد رضایت دادهام؛ با هرکدام که خواستید بیعت
کنید.»
یعنی ابوبکر در ظاهر، عمر و ابوعبیده را پیشنهاد کرد.
اما عمر و ابوعبیده نپذیرفتند. عمر گفت با وجود ابوبکر، بر او پیشی
نمیگیرد. سپس وقتی بحث تند شد و احتمال شکاف بالا رفت، عمر به ابوبکر
گفت:
«ابسط یدک»
«دستت را دراز کن.»
و با او بیعت
کرد.
در روایت تفصیلی طبری، پیش از عمر، بشیر بن سعد خزرجی با
ابوبکر بیعت میکند. بشیر از خزرج بود، اما با سعد بن عباده رقابت
داشت. سپس قبیلهٔ اوس ــ رقیب خزرج ــ دید که اگر سعد بن عباده پیروز
شود، خزرج قدرت مدینه را در دست میگیرد؛ بنابراین برای جلوگیری از
برتری خزرج، به ابوبکر گرایش پیدا کردند.
پس بیعت با ابوبکر فقط
محصول یک استدلال دینی نبود؛ بافت قبیلهای مدینه نیز نقش تعیینکننده
داشت:
خزرج از سعد بن عباده حمایت میکرد؛
اوس نمیخواست
خزرج حاکم شود؛
بشیر بن سعد با سعد بن عباده رقابت داشت؛
مهاجران
قریش از شکاف در انصار بهره بردند؛
عمر با بیعت ناگهانی خود، مسیر
را به سود ابوبکر بست.
۵. نقش تعیینکنندهٔ عمر چه بود؟
اگر بپرسیم چه کسی عملاً ابوبکر را به خلافت رساند، پاسخ کوتاه این
است:
عمر، با بیعت شتابزده و علنی خود، موتور اصلی تبدیل
ابوبکر به خلیفه شد.
خود عمر بعدها این بیعت را چنین توصیف کرد:
«إن بیعة أبیبکر کانت فلتة، وقى الله شرّها.»
«بیعت ابوبکر
کاری ناگهانی و شتابزده بود، اما خدا مسلمانان را از شرّ آن حفظ کرد.»
واژهٔ فلتة در اینجا بسیار مهم است: واقعهای ناگهانی، بیمقدمه،
خارج از یک سازوکار کامل شورایی و مستعد پیامدهای خطرناک.
عمر
حتی هشدار داد که کسی نباید دوباره بدون مشورت فراگیر مسلمانان با فردی
بیعت کند؛ زیرا چنین کاری میتواند هم بیعتکننده و هم کسی را که با او
بیعت شده، در معرض خطر قرار دهد.
بنابراین، حتی بر اساس گزارش
صحیح بخاری ــ که از مهمترین منابع اهلسنت است ــ بیعت سقیفه یک
انتخاب آرام، فراگیر و از پیش برنامهریزیشده نبود.
۶.
آیا همه با ابوبکر بیعت کردند؟
خیر. باید میان دو مرحله فرق
گذاشت:
الف) بیعت سقیفه
این بیعت در فضای محدود و پرتنش
سقیفه رخ داد؛ میان بخشی از انصار و سه شخصیت اصلی مهاجر.
ب)
بیعت عمومیتر در مسجد
روز بعد، یا پس از تثبیت اولیهٔ ماجرا،
بیعت عمومیتری در مسجد مدینه انجام شد. اما این به معنای رضایت فوری و
واقعی همهٔ گروهها نبود.
علی، بنیهاشم و شماری دیگر در لحظهٔ
سقیفه حضور نداشتند. در روایت مشهور بخاری دربارهٔ فدک نیز آمده است که
علی تا زمان حیات فاطمه با ابوبکر بیعت نکرد؛ یعنی حدود شش ماه پس از
وفات پیامبر.
در همان گزارش آمده است که پس از وفات فاطمه، علی
با ابوبکر گفتوگو کرد و از ابوبکر خواست دیداری خصوصی داشته باشند؛
زیرا آنان معتقد بودند در امر خلافت، حق و جایگاهی برای خاندان پیامبر
در نظر گرفته نشده است.
پس عبارت «همه با ابوبکر بیعت کردند» یک
سادهسازی است. واقعیت این است که:
گروهی در سقیفه بیعت کردند؛
سپس بیعت در مدینه گسترش یافت؛
اما بخشی از خاندان پیامبر و نزدیکان
علی از آغاز در این فرایند حضور نداشتند و اعتراض یا تأخیر داشتند.
۷. آیا پیامبر پیشاپیش ابوبکر را تعیین کرده بود؟
در
متن سقیفه، ابوبکر برای اثبات خلافت خود نگفت:
«محمد مرا
بهصراحت جانشین خود تعیین کرده است.»
استدلال محوری او،
قریشیبودن بود، نه نصّ روشن پیامبر بر ابوبکر.
اهلسنت بعدها
به مجموعهای از قرائن استناد کردند؛ از جمله:
پیشنمازشدن
ابوبکر در بیماری پیامبر؛
برخی فضائل ابوبکر؛
همراهی او با
پیامبر در غار؛
تقدم او در میان اصحاب.
اما اینها با یک
عبارت صریح و غیرقابل تأویل مانند «ابوبکر پس از من خلیفه است» تفاوت
دارند.
اگر چنین نصّ روشنی وجود داشت، سقیفه اساساً نباید به
نزاع میان سعد، عمر، ابوعبیده، ابوبکر، اوس و خزرج تبدیل میشد. کافی
بود آن نص خوانده شود و نزاع پایان یابد. ولی آنچه در سقیفه رخ داد،
بیش از آنکه اجرای وصیت مکتوب و صریح پیامبر باشد، مذاکرهٔ فوری بر سر
قدرت، قبیله، وحدت سیاسی و جلوگیری از غلبهٔ رقیب بود.
جمعبندی
مستقیم
1. پس از وفات پیامبر، انصار نخست در سقیفه گرد آمدند؛
هدف اولیهٔ آنان بیعت با سعد بن عباده بود.
2. عمر با شنیدن خبر،
ابوبکر و ابوعبیده را به سقیفه برد.
3. انصار خواهان نقش اصلی یا
دستکم تقسیم قدرت بودند.
4. ابوبکر خلافت را حق قریش معرفی کرد و
ابتدا عمر و ابوعبیده را پیشنهاد داد.
5. عمر و ابوعبیده ابوبکر را
بر خود مقدم دانستند.
6. بشیر بن سعد و سپس عمر با ابوبکر بیعت
کردند؛ رقابت اوس و خزرج به سود ابوبکر عمل کرد.
7. بیعت سقیفه
ناگهانی و محدود بود؛ خود عمر آن را فلتة نامید.
8. سپس بیعت در
مسجد گسترش یافت، اما علی، بنیهاشم و شماری از نزدیکان پیامبر در
شکلگیری نخستین تصمیم حضور نداشتند.
بنابراین ابوبکر با یک
«انتخاب آزاد و عمومیِ همهٔ مسلمانان» خلیفه نشد؛ بلکه در یک بحران
فوری پس از مرگ پیامبر، با ائتلاف مهاجران قریش، شکاف داخلی انصار، و
اقدام قاطع عمر در سقیفه، خلافت را به دست گرفت.
منابع اصلی
صحیح بخاری، حدیث ۶۸۳۰، گزارش عمر از سقیفه و تعبیر «بیعة أبیبکر
کانت فلتة».
صحیح بخاری، کتاب الفرائض / حدیث فدک، دربارهٔ تأخیر
بیعت علی تا پس از وفات فاطمه.
تاریخ طبری، حوادث سال ۱۱ هجری،
گزارش تفصیلی سقیفه، نقش سعد بن عباده، بشیر بن سعد، اوس و خزرج.
بلاذری، أنساب الأشراف، گزارشهای مربوط به سقیفه و بیعت.
ابن سعد،
الطبقات الکبرى، گزارشهای وفات پیامبر و تحولات پس از آن.
پرسشِ پیش از
سقیفه: مگر محمد چه جایگاهی داشت که برایش «خلیفه» بتراشند؟
پیش از آنکه از
سقیفه، بیعت، خلافت ابوبکر و نزاع مهاجر و انصار سخن بگوییم، باید یک
پرسش بنیادی را روشن کنیم:
مگر محمد یک
پادشاه موروثی، رئیس یک دودمان سلطنتی، یا مالک یک حکومت قبیلهای
بود که پس از مرگش عدهای بنشینند و برای اموال و قدرت او جانشین
تعیین کنند؟
محمد، پیش
از هر چیز، نبی و
آورندهٔ پیام قرآن
بود؛ انسانی که خود را دریافتکننده و ابلاغکنندهٔ وحی میدانست. او
جامعهٔ نوپای مسلمانان را هدایت میکرد، اختلافها را داوری میکرد، در
جنگها فرماندهی داشت و امور اجتماعی مدینه را سامان میداد؛ اما این
واقعیت، خودبهخود به معنای آن نیست که مقام نبوت به یک عنوان سیاسیِ
قابل انتقال به نام «خلافت» تبدیل شود.
نبوت، اگر واقعاً
نبوت باشد، نه با رأی قبیله منتقل میشود، نه با شتاب چند نفر در یک
سایهبان، و نه با دستدادن و بیعتِ ناگهانی ساخته میشود.
محمد مرد؛ اما
قرآن نمیگوید پس از او باید شخصی به نام «خلیفهٔ رسول» بر جامعه مسلط
شود، از قریش باشد، بر دیگران فرمان براند و قدرت سیاسی پیامبر را
تصاحب کند. قرآن از پایان نبوت محمد سخن میگوید، نه از تأسیس یک سلطنت
دینیِ پس از او.
آنچه در
سقیفه رخ داد، بیشتر از آنکه ادامهٔ رسالت باشد، آغاز نزاع بر سر
ادارهٔ قدرت پس از
مرگ پیامبر بود.
انصار سعد بن عباده را مطرح کردند؛ مهاجران گفتند رهبری باید در قریش
بماند؛ اوس نمیخواست خزرج حاکم شود؛ خزرج نیز دنبال برتری خود بود؛ و
در میان این رقابتها، ابوبکر برکشیده شد.
این صحنه شباهتی
به تعیین پیامبر یا ادامهٔ وحی ندارد. بیشتر شبیه بازاری است که در آن،
گروهی از دلالان قدرت، پیش از آنکه بدن صاحبِ خانه به خاک سپرده شود،
بر سر تصاحب جایگاه او معامله میکنند.
نه قرآن در
آن جلسه حاضر بود،
نه نصّی روشن
از پیامبر خوانده شد،
نه همهٔ
مسلمانان حضور داشتند،
نه خاندان
پیامبر در تصمیمگیری شرکت داشتند،
و نه حتی
مراسم دفن محمد پایان یافته بود.
پس سؤال اصلی این
نیست که «چرا ابوبکر انتخاب شد؟»؛ سؤال عمیقتر این است:
اصلاً چرا
باید پس از مرگ یک پیامبر، نهادی به نام خلافت ساخته میشد؟
آیا پیامبر،
رسالت و هدایت دینی را به ارث میگذاشت؟
یا عدهای پس
از مرگ او، جایگاه دینی و اجتماعیاش را به کالایی سیاسی تبدیل
کردند و بر سر آن چانه زدند؟
اگر خلافت نصّی
الهی و بخشی از دین بود، باید در قرآن با صراحت آمده باشد؛ نه اینکه پس
از وفات محمد، در کشمکش قبایل و در جلسهای شتابزده ساخته شود. و اگر
خلافت نصّی الهی نبود، آنگاه سقیفه را باید همانگونه دید که بود:
نخستین
معاملهٔ سیاسی بر سر قدرت پس از مرگ پیامبر؛ نه ادامهٔ وحی، نه
اجرای فرمان روشن خدا، و نه انتخابی فراگیر از سوی جامعهٔ
مسلمانان.
بند سومِ وصیتِ نانوشته: «برای من
خلیفه نسازید»
اکنون میتوان یک فرضیهٔ سوم را مطرح کرد: شاید محمد میدانست
که پس از مرگ او، گروهی از قریش و سران قبایل، فقدان پیامبر را به فرصت
تصاحب قدرت تبدیل میکنند؛ سپس با ساختن عنوانی به نام «خلیفهٔ
رسولالله»، بر جایگاه دینیِ پیامبر تکیه میزنند، بیآنکه نبی باشند
و بیآنکه وحی دریافت کرده باشند.
اما منطق قرآن، اگر بدون عینک تاریخنویسیِ درباری خوانده شود،
مسیر دیگری را نشان میدهد.
۱. محمد در امتداد زنجیرهٔ پیامبران آمد، نه در آغاز یک
سلطنت عربی
قرآن میگوید خدا از پیامبران پیمان گرفت که اگر فرستادهای
بیاید و آنچه نزد آنان است تصدیق کند، به او ایمان آورند و یاریاش
کنند:
«وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّينَ ... ثُمَّ
جَاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ
وَلَتَنصُرُنَّهُ»**
«و هنگامی که خدا از پیامبران پیمان گرفت ... سپس فرستادهای
نزد شما آمد که آنچه را با شماست تصدیق میکند، قطعاً باید به او ایمان
آورید و یاریاش کنید.»
آلعمران، ۳:۸۱
پس در منطق قرآن، پیامبران در یک زنجیرهاند؛ پیامبری، پیامبرِ
پیشین را تأیید میکند و راه را برای پیامبرِ پسین میگشاید. این
رابطه، رابطهٔ قبیله، تاجوتخت و میراث سیاسی نیست؛ رابطهٔ رسالت با
رسالت است.
قرآن نیز میگوید پیروان کتاب، پیامبرِ امّی را در تورات و
انجیلِ نزد خود نوشته و معرفیشده مییافتند:
«الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ
الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ
وَالْإِنجِيلِ»**
«آنان که از آن فرستاده،
پیامبر امّی، پیروی میکنند؛ همان که او را نزد خویش در تورات و انجیل
نوشته مییابند.»
اعراف، ۷:۱۵۷
و حتی نام احمد را نیز بر زبان عیسی میگذارد:
«وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ
أَحْمَدُ»**
«و بشارتدهنده به
فرستادهای پس از خویشم که نام او احمد است.»
صف، ۶۱:۶
پس بر مبنای قرآن، این سخن کاملاً قابل طرح است که محمد، در
مقام یک نبی، ادامهٔ خط رسالتیِ عیسی بود؛ نه «خلیفهٔ سیاسی» او، بلکه
پیامبر پس از او در زنجیرهٔ وحی.
متنهای موجودِ انجیل امروز نام «احمد» را ندارند؛ اما قرآن،
در سطح ادعای خودش، اعلام میکند که بشارتِ پیامبر امّی در تورات و
انجیل بوده است. قرآن همچنین از تحریف کلمات و پنهانکردن بخشی از کتاب
سخن میگوید:
«يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَنَسُوا حَظًّا
مِّمَّا ذُكِّرُوا بِهِ»
«کلمات را از جایگاههای
خود دگرگون میکردند و بخشی از آنچه به آنان یادآوری شده بود را فراموش
کردند.»
مائده، ۵:۱۳
و میگوید:
«قَدْ جَاءَكُمْ رَسُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيرًا مِّمَّا
كُنتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتَابِ»**
«فرستادهٔ ما نزد شما آمد تا بسیاری از آنچه را از کتاب پنهان
میکردید، برای شما آشکار کند.»
مائده، ۵:۱۵
بنابراین، بر اساس دستگاه درونی قرآن، میتوان گفت حذفشدن یا
پنهانشدنِ بشارت احمد در متنهای موجود، یک فرضیهٔ قابل بحث است؛ نه
واقعهای که متنهای فعلی انجیل آن را مستقیم ثابت کنند.
۲. مرگ، نبوتِ پیامبر پیشین
را باطل نمیکند
نبوت، مقامِ قراردادیِ بازار سیاست نیست که با مرگ صاحبش به
حراج گذاشته شود. موسی با مرگش از پیامبری ساقط نشد؛ عیسی با مرگش از
نبوت ساقط نمیشود؛ و محمد نیز با وفاتش از اینکه فرستادهٔ خدا بوده،
خارج نشد.
مرگ یک پیامبر، پایانِ دریافت وحیِ تازه در زندگی زمینی اوست؛
اما باطلشدن مقام نبوت و سقوط اعتبار پیام او نیست. اگر پیامبری
حقیقتاً از سوی خدا باشد، مرگ جسمانی او نمیتواند اصل نبوتش را به
دروغ یا بیاعتباری تبدیل کند.
از همین زاویه، اگر عیسی در آینده بازگردد ــ چنانکه یک قرائت
مشهور از آیات قرآن بر آن تکیه میکند ــ بازگشت او به معنای پیدایش
«نبی جدید پس از محمد» نیست. او پیامبری تازهتأسیس نیست؛ همان عیسیِ
پیشین است که بازمیگردد.
قرآن دربارهٔ عیسی میگوید:
«وَإِنَّهُ لَعِلْمٌ لِّلسَّاعَةِ فَلَا تَمْتَرُنَّ بِهَا
وَاتَّبِعُونِ ۚ هَٰذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ»
«و او قطعاً نشانهای
برای قیامت است؛ پس در آن تردید نکنید و از من پیروی کنید؛ این راهی
راست است.»
زخرف، ۴۳:۶۱
و بلافاصله هشدار میدهد:
«وَلَا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطَانُ ۖ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ
مُّبِينٌ»**
«و شیطان شما را
بازندارد؛ زیرا او برای شما دشمنی آشکار است.»
زخرف، ۴۳:۶۲
در این قرائت، پیوند دو آیه تند و تکاندهنده است: قرآن از
عیسی بهعنوان نشانهٔ ساعت سخن میگوید، سپس دستور میدهد در این حقیقت
تردید نکنید و فریب مانعتراشی شیطان را نخورید. پس اگر عیسی بازگردد،
بازگشت او نباید به نام «خاتمیت» انکار شود؛ زیرا خاتمیت، راه نبیِ
جدید را میبندد، نه بازگشت پیامبری را که پیشتر از سوی خدا برگزیده
شده است.
همچنین قرآن میگوید:
«وَإِن مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ
قَبْلَ مَوْتِهِ ۖ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ
شَهِيدًا»**
«و هیچکس از اهل کتاب
نیست مگر آنکه پیش از مرگ او به وی ایمان آورد؛ و او در روز قیامت بر
آنان گواه خواهد بود.»
نساء، ۴:۱۵۹
این آیه دستکم امکان این خوانش را باز میگذارد که عیسی در
آینده موضوع ایمانی فراگیر و گواهیکننده خواهد بود؛ هرچند ضمیر «مرگ
او» در آیه محل اختلاف تفسیری است.
۳. خاتمالنبیین یعنی پایانِ
پیامبرِ تازه، نه اجازهٔ ساختن خلیفهٔ قدسی
قرآن میگوید:
«وَلَٰكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ»
«بلکه فرستادهٔ خدا و
خاتم پیامبران است.»
احزاب، ۳۳:۴۰
در نظریهٔ حاضر، «خاتمالنبیین» یعنی پس از محمد، خدا نبیِ
دیگری را بهعنوان نبی جدید برنمیگزیند. پس محمد آخرین حلقهٔ آغازینِ
نبوت است.
اما از این آیه نمیتوان چنین نتیجه گرفت که گروهی از عرب، پس
از مرگ پیامبر، مجازند مقام تازهای بسازند و نام آن را «خلیفهٔ
رسولالله» بگذارند؛ سپس از آن یک اقتدار نیمهنبوی بسازند. قرآن نگفته
است:
«پس از محمد، قریش خلیفه تعیین کنید.»
«حکومت را میراث قریش کنید.»
«به کسی حق دهید به نام پیامبر حکم
براند.»
«اطاعت از خلافت، معادل اطاعت از
وحی است.»
اینها آیات قرآن نیستند؛ اینها محصول سیاست پس از وفات محمدند.
در برابر، قرآن «امر» جامعه را با شورا پیوند میدهد:
«وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ»*
«و کارشان در میانشان با
مشورت است.»
شوری، ۴۲:۳۸
و به خود محمد نیز میگوید:
«وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ»
«و در کار با آنان مشورت
کن.»
آلعمران، ۳:۱۵۹
پس جامعه پس از محمد حق و نیاز دارد که برای امور زمینی،
امنیت، داوری، اداره و نظم اجتماعی خود، رهبر، مدیر یا شورای پاسخگو
انتخاب کند؛ اما چنین رهبرانی پیامبر نیستند، جانشین وحی نیستند و حق
ندارند خود را سایهٔ قدسی محمد بر زمین جا بزنند.
صورتبندی فرضیهٔ وصیت سوم
شاید محمد در واپسین روزهای خود میخواست بنویسد:
من خاتم پیامبرانم؛ پس از من نبیِ تازهای برگزیده نمیشود.
اما شما حق ندارید از مرگ من، یک دکان برای جانشینی دینی و تصاحب قدرت
بسازید. برای من خلیفه تعیین نکنید و کسی را در مقام قدسیِ جانشین من
ننشانید. اگر جامعه به مدیر نیاز دارد، برای امور خود با شورا تصمیم
بگیرید؛ اما مدیر جامعه را پیامبر، وارث وحی یا مالک دین نکنید.
و اگر عیسی، آن پیامبر پیشین،
بهعنوان نشانهٔ ساعت بازگردد، با بهانهٔ خاتمیت در برابر او نایستید؛
زیرا او پیامبری نوظهور پس از محمد نیست، بلکه همان بنده و فرستادهٔ
پیشین خداست. از او پیروی کنید و نگذارید شیطان شما را از حقیقت
بازدارد.
ابوسفیان بعد از
سقیفه و استقرار ابوبکر، سراغ علی رفت و به او پیشنهاد داد که با او
برای خلافت همراه شود؛ حتی مضمون حرفش این بود که اگر علی بخواهد، او
میتواند قریش و نیروهایش را علیه وضعیت تازه بسیج کند. اما علی این
پیشنهاد را رد کرد و آن را فتنهانگیز دانست، نه خیرخواهی سیاسی. در
بعضی نقلها، پاسخ علی بهصورت خیلی روشن آمده: ابوسفیان دیرزمانی با
اسلام دشمنی کرده و حالا هم دنبال آشوب است، نه اصلاح.
پس تصویر درست
این نیست که «قریشِ ناراضی یکدست گرد علی آمدند و علی را به قیام
واداشتند». گزارشها بیشتر میگویند:
- ابوسفیان خودش پیشنهاد
تحریک و ائتلاف داد.
- علی آن را نپذیرفت.
- علی خلافت ابوبکر را،
دستکم در آن لحظه، با این منطق رد نکرد که حالا باید با شمشیر
پاسخ داد؛
بلکه بهوضوح از فتنه فاصله گرفت.
- بنابراین، دیدار ابوسفیان
با علی بیشتر یک
تلاش برای سوار شدن بر بحران سیاسی
بود تا یک اعتراض اصولی به حق خلافت.
ابوسفیان
دنبال عدالت نبود؛ دنبال این بود که از شکاف سقیفه برای برگشتن به
بازی قدرت استفاده کند، و علی این بازی را نپذیرفت.
مهمترین خطبهٔ علی در ردّ
بازیِ خلافت
در اینجا باید میان ترجمهٔ لفظی و تفسیر
انتقادی فرق گذاشت. متن زیر ترجمهٔ معمول و بیطرفانهٔ نهجالبلاغه
نیست؛ بلکه یک خوانش سیاسی ـ قرآنی از خطبهٔ پنجم نهجالبلاغه است؛
خوانشی که میکوشد نشان دهد علی نهتنها به خلافت دیگران معترض بود،
بلکه اساساً خودِ تبدیل جایگاه پیامبر به سلطنت و منازعهٔ قدرت را نیز
نمیپذیرفت.
أَيُّهَا النَّاسُ، شُقُّوا أَمْوَاجَ
الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ، وَعَرِّجُوا عَنْ طَرِيقِ
الْمُنَافَرَةِ، وَضَعُوا تِيجَانَ الْمُفَاخَرَةِ. أَفْلَحَ مَنْ
نَهَضَ بِجَنَاحٍ، أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ. هَذَا مَاءٌ آجِنٌ،
وَلُقْمَةٌ يَغَصُّ بِهَا آكِلُهَا، وَمُجْتَنِي الثَّمَرَةِ لِغَيْرِ
وَقْتِ إِينَاعِهَا كَالزَّارِعِ بِغَيْرِ أَرْضِهِ.
بازخوانی تفسیری
ای مردم، امواج
فتنه را با کشتیهای نجات بشکافید؛ و کشتیهای نجات، نه تاج قبیله و
نسب، بلکه قرآن، خرد و پرهیز از قدرتطلبی است.
از راه رقابتهای
قبیلهای و منازعهٔ مهاجر و انصار کنار بروید. تاجهای فخرفروشی را از
سر بردارید؛ نه «پدرزن پیامبر بودن» فضیلت سیاسی میسازد، نه
صحابیبودن، نه مهاجر و انصار بودن، و نه انتساب به قریش.
رستگار کسی است
که با توان و شایستگی واقعی به میدان اصلاح برخیزد؛ و اگر چنین توان و
حقی ندارد، از بازی قدرت کناره بگیرد و جامعه را به آتش فتنه نسپارد.
این خلافتی که بر
سر آن نزاع میکنید، آبی گندیده و نوشیدنیای مسموم است؛ لقمهای است
که خوردنش در گلوی قدرتطلب فرو میرود. کسی که میوه را پیش از رسیدن
بچیند، مانند کشاورزی است که در زمین دیگری کشت میکند: نه زمان را
میشناسد و نه صاحب زمین را.
پس کسی که پیش از
زمان مقرر میخواهد خلافت محمد را به چنگ آورد، در حقیقت وارد قلمرویی
شده که مالک آن نیست. او در زمین عیسی و در قلمرو آیندهٔ خداوند دخالت
میکند و پیش از رسیدن زمان موعود، برای خود منصب و سلطنت میسازد.
در این خوانش،
«ثمرهٔ نارس» همان خلافتِ شتابزده پس از مرگ محمد است؛ و «زمین دیگری»
اشارهای است به اینکه قدرت سیاسیِ مدعیان، الزاماً همان چیزی نیست که
خدا برای آیندهٔ تاریخ مقرر کرده است.
سپس علی میگوید:
فَإِنْ أَقُلْ
يَقُولُوا حَرَصَ عَلَى الْمُلْكِ، وَإِنْ أَسْكُتْ يَقُولُوا جَزِعَ
مِنَ الْمَوْتِ. هَيْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَالَّتِي. وَاللَّهِ
لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ
أُمِّهِ. بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَى مَكْنُونِ عِلْمٍ، لَوْ بُحْتُ بِهِ
لَاضْطَرَبْتُمْ اضْطِرَابَ الْأَرْشِيَةِ فِي الطَّوِيِّ
الْبَعِيدَةِ.
اگر سخن بگویم،
خواهند گفت علی برای پادشاهی طمع کرده است؛ و اگر سکوت کنم، خواهند گفت
از مرگ ترسیده و از میدان گریخته است.
اما چنین نیست.
پس از آن همه خطر و آزمون، مرگ برای فرزند ابوطالب از خو گرفتن کودک به
پستان مادر آشناتر است. سکوت من از ترس نیست؛ از آن روست که دانشی
پنهان و سنگین در اختیار دارم؛ دانشی که اگر آن را آشکار کنم، شما را
مانند طنابهایی که در چاهی عمیق به لرزه درآمدهاند، پریشان و متلاطم
خواهد کرد.
این دانش پنهان، در تفسیر انتقادی حاضر،
میتواند اشارهای باشد به اصل قرآنیِ پایان نبوت، بیاعتباری
جانشینسازی سیاسی و بازگشت عیسی در زمان مقرر؛ حقیقتی که اگر بهروشنی
بیان میشد، همهٔ بازیگران سقیفه را در برابر پرسشی بنیادی قرار
میداد:
اگر محمد خاتم پیامبران است، چه کسی به شما
اجازه داده است جایگاه او را به یک منصب سیاسی تبدیل کنید؟
اگر عیسی نشانهٔ
قیامت و پیامبرِ پیشین خداست، چرا پیش از زمان او برای «خلافت رسول»
مدعی میتراشید؟
و اگر خلافت محمد واقعاً حکم الهی
بود، چرا در قرآن نه نام خلیفهای آمده و نه دستور صریحی برای تشکیل
چنین نهادی؟
نتیجهٔ این خوانش
در این تفسیر،
علی فقط از این شکایت نمیکند که چرا ابوبکر یا دیگران به خلافت
رسیدهاند. مسئله عمیقتر است:
علی میدانست که
ورود به بازی خلافت، او را نیز در جایگاه مدعی قدرت قرار میدهد؛ همان
چیزی که از دیگران انتقاد میکرد.
از این رو،
پیشنهاد ابوسفیان را نمیپذیرد. ابوسفیان میخواست نارضایتی سیاسی را
به قیام نظامی تبدیل کند و علی را پرچمِ یک ائتلاف قریشی سازد. اما علی
وارد این معامله نشد؛ زیرا اگر با سپاه ابوسفیان برای خلافت قیام
میکرد، عملاً همان چیزی میشد که از آن انتقاد داشت:
مدعیِ تصاحب قدرت در غیاب نصّ
قرآنی برای جانشینسازی پیامبر.
بنابراین، سکوت
علی را نباید الزاماً رضایت از خلافت ابوبکر دانست. این سکوت میتواند
اعتراض به غصب قدرت از یک سو و ردّ تبدیلشدن خودش به خلیفهٔ سیاسی از
سوی دیگر باشد.
علی نه خلافت
دیگران را مشروع میدانست و نه حاضر بود برای بهدستآوردن همان خلافت،
با ابوسفیان معامله کند.
او میتوانست اعتراض کند، اما میدانست که
اعتراض مسلحانه، مسئله را از حقیقت قرآن به جنگ قبایل تبدیل میکند. پس
نه به سقیفه مشروعیت اخلاقی داد و نه خود را ابزار بازگشت بنیامیه به
قدرت کرد.
خطبهٔ علی و ردّ ادعای خلافت
مهمترین نکته در موضع علی این نیست که او فقط به خلافت ابوبکر
اعتراض داشت و خودش را شایستهتر میدانست. مسئله عمیقتر از رقابت
میان چند مرد قریشی بود.
علی میدانست که محمد یک پیامبر بود، نه پادشاهی که پس از مرگش
هرکس بتواند با بیعت و زور، تاج او را بر سر بگذارد. بنابراین، علی
نهتنها خلافت ابوبکر و دیگران را نپذیرفت، بلکه خودش نیز وارد بازی
اعلام خلافت نشد.
در خطبهٔ پنجم نهجالبلاغه میگوید:
«أَيُّهَا النَّاسُ، شُقُّوا أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ
النَّجَاةِ، وَعَرِّجُوا عَنْ طَرِيقِ الْمُنَافَرَةِ، وَضَعُوا
تِيجَانَ الْمُفَاخَرَةِ...»**
ای مردم، امواج فتنه را با کشتیهای نجات بشکافید؛ از راه
رقابت و نزاع کنار بروید و تاجهای فخرفروشی را بر زمین بگذارید. به
خود نبالید که پدرزن پیامبرید، صحابی هستید، مهاجرید، انصارید یا از
قریش آمدهاید. اینها هیچکدام مجوز تصاحب جایگاه پیامبر نیست.
سپس میفرماید:
«أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ.»
رستگار کسی است که با توان و شایستگی واقعی برخیزد؛ و اگر چنین
حقی ندارد، کنار بنشیند و جامعه را گرفتار فتنه نکند.
بعد میگوید:
«هَذَا مَاءٌ آجِنٌ، وَلُقْمَةٌ يَغَصُّ بِهَا آكِلُهَا،
وَمُجْتَنِي الثَّمَرَةِ لِغَيْرِ وَقْتِ إِينَاعِهَا كَالزَّارِعِ
بِغَيْرِ أَرْضِهِ.»**
این خلافت، آبی گندیده و لقمهای گلوگیر است. کسی که میوه را
پیش از رسیدن بچیند، مانند کسی است که در زمین دیگری زراعت میکند.
در این خوانش، «میوهٔ نارس» همان خلافتی است که اعراب بلافاصله
پس از مرگ محمد برای خود ساختند؛ خلافتی که هنوز زمانش نرسیده بود و
اساساً به آنان تعلق نداشت. آنان پیش از رسیدن زمان موعود، میوهٔ قدرت
را چیدند و در زمینی کشت کردند که صاحب آن نبودند.
زیرا اگر پیامبران در زنجیرهٔ وحی جانشین یکدیگر میشوند، محمد
نیز در مقام نبوت، پس از عیسی آمد و رسالت او را ادامه داد. قرآن از
بشارت عیسی به فرستادهای پس از خود با نام احمد سخن میگوید:
«وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ
أَحْمَدُ»**
«و بشارتدهنده به
فرستادهای هستم که پس از من میآید و نام او احمد است.»
صف، ۶۱:۶
پس همانگونه که محمد در نبوت، پس از عیسی آمد، در آینده نیز
مسیح ــ همان پیامبر پیشین خدا ــ بازخواهد گشت. قرآن دربارهٔ او
میگوید:
«وَإِنَّهُ لَعِلْمٌ لِّلسَّاعَةِ فَلَا تَمْتَرُنَّ بِهَا
وَاتَّبِعُونِ ۚ هَٰذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ»
«او نشانهای برای قیامت
است؛ پس در آن تردید نکنید و از من پیروی کنید؛ این راه راست است.»
زخرف، ۴۳:۶۱
و بلافاصله هشدار میدهد:
«وَلَا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطَانُ ۖ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ
مُّبِينٌ»**
«شیطان شما را از
آن بازندارد؛ زیرا او دشمن آشکار شماست.»
زخرف، ۴۳:۶۲
بنابراین، خاتمالنبیین بودن محمد به این معناست که پس از او
نبی جدیدی انتخاب نمیشود؛ نه اینکه عربها بتوانند برای پرکردن جای
خالی او، یک خلیفهٔ سیاسی ـ دینی بسازند و خود را جانشین پیامبر معرفی
کنند.
محمد آخرین پیامبرِ تازهآمده است؛ اما این به معنای انتقال
مقام او به ابوبکر، عمر، عثمان، علی یا هر فرد دیگری نیست. جانشین
واقعی در زنجیرهٔ پیامبران، اگر قرار باشد کسی باشد، مسیحِ بازگشته
است؛ نه یک خلیفهٔ قریشی که در سقیفه با بیعت چند نفر برگزیده شود.
از این منظر، پاسخ علی به ابوسفیان معنای روشنتری پیدا
میکند. ابوسفیان میخواست نارضایتی موجود را به قیام تبدیل کند و علی
را در برابر ابوبکر بهعنوان خلیفه مطرح سازد. اما علی این پیشنهاد را
نپذیرفت؛ چون نمیخواست خود نیز وارد همان بازی شود.
او نه گفت:
«من خلیفهام؛ با من بیعت کنید.»
و نه به ابوسفیان اجازه داد که او را با نیروی قریش به قدرت
برساند. علی میتوانست با حمایت ابوسفیان مدعی خلافت شود، اما چنین
نکرد؛ زیرا میدانست هیچکس پس از محمد حق ندارد خود را جانشین او در
مقام دینی و نبوی معرفی کند.
پس سکوت علی، پذیرش ابوبکر نبود؛ اما اعلام خلافت خودش نیز
نبود. او هر دو راه را رد کرد:
- نه خلافت شتابزدهٔ ابوبکر را مشروع دانست؛
- نه حاضر شد برای خود
خلافت بسازد؛
- نه به ابوسفیان اجازه
داد اختلاف را به جنگ قدرت تبدیل کند.
سخن نهایی نظریه چنین است:
علی میدانست که خلافت محمد در آینده به مسیحِ بازگشته مربوط
است، نه به قریش و نه به هیچیک از اصحاب. بنابراین نه ابوبکر حق داشت
خود را خلیفهٔ پیامبر بداند و نه علی حق داشت برای خودش چنین عنوانی
بسازد. وظیفهٔ مسلمانان فقط انتخاب مدیر، رهبر سیاسی یا شورا برای
ادارهٔ امور جامعه بود؛ نه ساختن جانشین برای پیامبری که خدا او را
خاتمالنبیین معرفی کرده است.
به همین دلیل، «ثمره را پیش از رسیدن زمانش چیدن» یعنی همین:
اعراب پیش از ظهور مسیح و پیش از تحقق وعدهٔ قرآنی، خلافتی را که به
آنان تعلق نداشت تصاحب کردند.
علی خود را «خلیفهٔ محمد»
نمیدانست؛ بلکه امامِ برگزیدهٔ شورا میدانست
علی در نامهای به معاویه، نهجالبلاغه، نامهٔ ۶، مینویسد:
«إِنَّهُ بَايَعَنِيَ الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا
بَكْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ، عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ، فَلَمْ
يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ، وَلَا لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ.
وَإِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ، فَإِنِ
اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَسَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ
رِضًى...»
ترجمهٔ دقیقتر:
مردمی که با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کردند، با همان مبنایی
که با آنان بیعت کرده بودند، با من نیز بیعت کردند. پس کسی که در آنجا
حاضر بوده، حق انتخاب دوباره ندارد و کسی که غایب بوده، حق ردکردن آن
را ندارد.
شورا از آنِ مهاجران و انصار است.
اگر آنان بر سر مردی گرد آیند و او را امام بنامند، این کار مورد رضایت
خداست. اگر کسی با طعن یا بدعت از تصمیم آنان خارج شود، او را به همان
چیزی بازمیگردانند که از آن خارج شده است؛ و اگر نپذیرد، با او
میجنگند، زیرا راهی جز راه مؤمنان در پیش گرفته است.
نتیجهٔ این سخن
علی در این نامه نمیگوید:
«من خلیفهٔ رسولالله هستم.»
نمیگوید:
«محمد مرا بهعنوان جانشین خود تعیین کرده بود.»
و نمیگوید:
«من وارث مقام سیاسی و حکومتی محمد هستم.»
او مبنای بیعت خود را همان مبنای بیعت با ابوبکر، عمر و عثمان
معرفی میکند: اجتماع مهاجران و انصار و تصمیم شورا.
نکتهٔ تعیینکننده در تعبیر علی این است:
«وَسَمَّوْهُ إِمَاماً»
«او را امام نامیدند.»
پس در این متن، علی خود را امامِ برگزیدهٔ شورا معرفی میکند،
نه خلیفهٔ محمد و نه وارثِ مقام نبوت. «امام» در اینجا به معنای پیشوا
و رهبر جامعه است؛ مقامی سیاسی و اجتماعی که از بیعت مردم و تصمیم شورا
بهوجود آمده، نه از انتقال نبوت یا جانشینی قدسی پیامبر.
به همین دلیل، سخن علی با ادعای معاویه تفاوت بنیادی دارد.
معاویه میخواست حکومت خود را در قالب خلافت تثبیت کند؛ یعنی مقام
سیاسیِ پس از پیامبر را بهعنوان میراثی قابل تصاحب و قابل انتقال در
اختیار بگیرد. اما علی، دستکم در این نامه، خود را بر پایهٔ شورا و
بیعت مردم معرفی میکند:
نه خلیفهٔ رسولالله، بلکه امامِ برگزیدهٔ مهاجران و انصار.
این تمایز را نباید با بازی لفظی اشتباه گرفت. علی میان دو چیز
فرق میگذارد:
خلافت رسولالله: ادعای جانشینی پیامبر و تصاحب جایگاه او؛
امامت: پیشوایی سیاسی و
اجتماعیِ فردی که مردم و شورا او را برگزیدهاند.
بر اساس این خوانش، علی حتی زمانی که به حکومت رسید، برای خود
عنوانی فراتر از یک رهبر منتخب جامعه نساخت. او نگفت چون داماد پیامبر،
پسرعموی او یا نزدیکترین فرد به اوست، پس حق موروثی دارد. حتی در
برابر معاویه نیز استدلالش بر نصّ خانوادگی یا ادعای جانشینی نبوی
استوار نشد؛ بلکه گفت:
مردم همانگونه که با سه حاکم پیشین بیعت کردند، با من نیز
بیعت کردند؛ و شورا بر سر من اجتماع کرد.
بنابراین میتوان متن را چنین جمعبندی کرد:
علی خود را خلیفهٔ محمد معرفی نکرد؛ او خود را امام و پیشوایی
دانست که با شورا و بیعت مهاجران و انصار بر سر کار آمده است. از نظر
او، ادارهٔ جامعه یک امر سیاسی و شورایی بود، نه انتقال مقام نبوت و نه
وراثت جایگاه پیامبر.
در مقابل، ابوبکر، عمر، عثمان و پس از آنان معاویه، ساختاری را
پذیرفتند که در آن حاکم، «خلیفهٔ رسولالله» یا ادامهدهندهٔ سیاسیِ
مقام پیامبر تلقی میشد. علی اما در این نامه از چنین ادعایی استفاده
نمیکند؛ او نه خود را وارث محمد مینامد و نه برای خویش حق قدسی و
نبوی میتراشد.
بنابراین، ادعای علی در
این نامه نه ادعای خلافت، بلکه اعلام امامت شورایی است؛ و ادعای
معاویه، ادعای تصاحب خلافت و تبدیل حکومت به مقام مستقلِ موروثی و
اقتدارگرایانه است.
یک نکتهٔ مهم: عبارت «عرب با ابوبکر و عمر و عثمان بهعنوان
جانشین محمد بیعت کردند» ترجمهٔ مستقیم متن نیست. متن میگوید آنان با
آن سه نفر بیعت کردند و سپس علی را نیز بر همان مبنا به امامت
برگزیدند. پس تعبیر دقیقتر این است:
علی تصریح میکند که بیعت او از همان جنس بیعت سیاسیِ پیشین
بود، اما عنوانی که برای او به کار میبرد «امام» است، نه «خلیفهٔ
رسولالله».
مهدیِ آلمحمد؛ بازسازیِ یک
موعودِ عربی در رقابت با ماشیحِ بنداوود
پیش از بررسی احادیث
مهدی، باید یک مسئلهٔ تاریخی را روشن کرد. در سنت یهودی، نجاتبخش
آخرالزمانی، ماشیح بنداوود است؛ یعنی پادشاهی از نسل داوود که برای
اسرائیل ظهور میکند، پادشاهی داوودی را بازمیسازد و وعدههای ملی و
دینی اسرائیل را تحقق میبخشد.
در روایت مسیحی، عیسی ــ یشوع ــ
بهعنوان ماشیح و پادشاه موعود معرفی شد. اما بسیاری از یهودیان او را
نپذیرفتند؛ زیرا نشانههای مورد انتظار ماشیح را در او ندیدند: نه
پادشاهی اسرائیل را برقرار کرد، نه استقلال سیاسی یهود را بازگرداند و
نه تصویر سنتیِ پادشاه داوودی را تحقق بخشید.
محمد نیز خود را
از نسل داوود معرفی نکرد و در انتظارِ بازسازی پادشاهی اسرائیل نبود.
بنابراین از نگاه یهودیان، او نیز نمیتوانست همان ماشیح بنداوود
باشد. در منطق آنان، نه عیسی و نه محمد معیارهای ماشیح داوودی را
برآورده نمیکردند.
اینجا یک پرسش انتقادی شکل میگیرد:
اگر عیسی و محمد، هیچکدام ماشیح بنداوود نبودند، چرا بعدها در سنت
اسلامی، مهدیای از خاندان محمد ساخته شد که وظیفهای شبیه موعودهای
داوودی بر عهده دارد؟
این پرسش زمانی جدیتر میشود که به
احادیث اهلسنت نگاه کنیم. قرآن نام «مهدی» را نیاورده است. هیچ آیهای
نمیگوید:
- مهدی از نسل محمد خواهد بود؛
- مهدی زمین را از
عدالت پر خواهد کرد؛
- مهدی هفت سال حکومت خواهد کرد؛
- مهدی در
مکه با او بیعت خواهد شد؛
- عیسی پشت سر مهدی نماز خواهد خواند؛
- مهدی فرمانروای آخرالزمان مسلمانان خواهد بود.
این جزئیات، نه
در قرآن، بلکه در مجموعهای از احادیثی آمدهاند که چند نسل پس از محمد
تدوین شدهاند.
مهمترین احادیث مهدی در منابع اهلسنت
۱. مهدی از خاندان پیامبر است
در سنن ابیداود، حدیث
۴۲۸۳، از علی نقل شده است:
اگر از دنیا جز یک روز باقی
نمانده باشد، خداوند آن روز را طولانی میکند تا مردی از خاندان من
برانگیخته شود؛ او زمین را چنانکه از ستم پر شده، از عدالت پر میکند.
در سنن ابیداود، حدیث ۴۲۸۵، از ابوسعید خدری آمده است:
مهدی
از من است؛ پیشانیاش گشاده و بینیاش کشیده است. زمین را پس از آنکه
از ظلم و ستم پر شده باشد، از قسط و عدالت پر میکند و هفت سال حکومت
خواهد کرد.
در سنن ابیداود، حدیث ۴۲۸۶، از امسلمه نقل شده
است:
مهدی از عترت من است، از فرزندان فاطمه است.
در سنن
ابنماجه، حدیث ۴۰۸۵، از علی آمده است:
مهدی از ما،
اهلبیت است؛ خداوند کار او را در یک شب اصلاح میکند.
در جامع
ترمذی، حدیث ۲۲۳۰، نیز از مردی از اهلبیت پیامبر سخن گفته میشود که
بر عرب حکومت خواهد کرد.
پس هستهٔ اصلی این روایات چنین است:
مهدی از خاندان محمد است، در آخرالزمان ظهور میکند، حکومت میسازد
و عدالت را جایگزین ستم میکند.
اما این هستهٔ روایی در قرآن
وجود ندارد.
۲. مهدی پس از آشوب و مرگ خلیفه ظهور
میکند
در روایت ابوداوود ۴۲۸۶، پس از مرگ یک خلیفه، اختلاف و
درگیری رخ میدهد. مردی از مدینه به مکه میرود. مردم میان رکن و مقام
با اوکند، اماکنند. سپس سپاهی از شام برای جنگ با او حرکت میکند،
اما در سرزمین بیداء فروبرده میشود.
این روایت، الگوی کاملی از
موعودسازی سیاسی ارائه میدهد:
1. مرگ یا سقوط حاکم؛
2.
بحران جانشینی؛
3. فرار شخصیت موعود به مکه؛
4. بیعت اضطراری
مردم؛
5. لشکرکشی حکومت رقیب؛
6. نابودی معجزهآسای سپاه
مخالف؛
7. تثبیت حکومت مهدی.
این دیگر فقط یک آموزهٔ معنوی
نیست؛ یک **سناریوی کامل انتقال قدرت** است.
۳. مهدی
زمین را از عدالت پر میکند
این مضمون در چندین روایت تکرار شده
است:
«یملأ الأرض قسطاً وعدلاً کما ملئت جوراً وظلماً»
یعنی:
زمین را از عدالت و داد پر میکند، همانگونه
که از ستم و بیداد پر شده است.
این ساختار بسیار شبیه الگوی
موعودهای آخرالزمانیِ خاورمیانه است: جهان فاسد میشود، موعود ظهور
میکند، حکومت میسازد و نظم نهایی را برقرار میکند.
اما قرآن
چنین نقش سیاسیای را برای شخصی به نام مهدی تعریف نکرده است.
۴. مهدی هفت، نه یا نوزده سال حکومت میکند
در
برخی روایتهای اهلسنت آمده است که مهدی:
- هفت سال حکومت
میکند؛
- در برخی نقلها هفت، هشت یا نه سال ذکر شده است؛
- در
بعضی روایات، مدت حکومت یا زندگی او متفاوت گزارش شده است.
این
اختلافها نشان میدهد که با یک گزارش تاریخی واحد روبهرو نیستیم،
بلکه با مجموعهای از روایتهای آخرالزمانی مواجهیم که در طول زمان
گسترش یافتهاند.
۵. نام مهدی، نام پدر و نسب او
در برخی روایتها آمده است:
نام او مطابق نام من و
نام پدرش مطابق نام پدر من است.
یعنی:
محمد بن
عبدالله.
اما در برخی نقلهای دیگر، بخش مربوط به نام پدر وجود
ندارد یا روایت به شکل متفاوتی آمده است. همین اختلاف در متن، یکی از
نشانههای مهم مسئلهٔ حدیثی است.
در سنت شیعی، مهدی به محمد بن
حسن عسکری تطبیق داده شد؛ اما در سنت اهلسنت، مهدی معمولاً شخصیتی
آیندهنگر و هنوز ظهور نکرده دانسته شد. بنابراین حتی در میان مسلمانان
نیز دربارهٔ هویت، نسب و زمان تولد او توافق واحدی وجود ندارد.
آیا عیسی تابع مهدی است؟
در صحیح بخاری، حدیث ۳۴۴۹ و
صحیح مسلم، حدیث ۱۵۵ و ۱۵۶، از نزول عیسی سخن گفته شده است. مضمون
روایت این است:
چگونه خواهید بود هنگامی که فرزند مریم در
میان شما فرود آید و امام شما از خود شما باشد؟
در برخی نقلها،
هنگامی که از عیسی میخواهند برای مسلمانان نماز بخواند، پاسخ میدهد:
برخی از شما امام برخی دیگر هستید.
نکتهٔ مهم این است:
در متن صریح این احادیث، نام «مهدی» الزاماً نیامده است.
یعنی روایت بخاری و مسلم از «امام شما» سخن میگوید، اما این عبارت
بهخودیخود ثابت نمیکند که آن امام، حتماً مهدی بوده است. پیوند
مستقیم میان عیسی و مهدی، در بسیاری از موارد از راه جمعکردن چند
روایت جداگانه و تفسیر بعدی ایجاد شده است.
در نتیجه، بعدها
تصویری ساخته شد که در آن:
- مهدی رهبر سیاسی مسلمانان است؛
- عیسی از آسمان فرود میآید؛
- عیسی به مهدی اقتدا میکند؛
-
مهدی نمایندهٔ نهایی امت محمد است؛
- عیسی، با وجود پیامبر بودن، در
نظام مهدوی تابع رهبر مسلمانان میشود.
این تصویر از نظر نقد
تاریخی، بسیار معنادار است؛ زیرا مهدی را بهصورت رقیب و جانشین عربیِ
ماشیح داوودی میسازد.
فرضیهٔ تاریخی دربارهٔ پیدایش
مهدی
اکنون میتوان نظریهٔ زیر را مطرح کرد:
مهدی،
در شکل اهلسنت، ممکن است محصول رقابت ایدئولوژیک با الگوی یهودی ـ
مسیحیِ ماشیح بنداوود باشد.
یهودیت میگفت:
منجی نهایی
باید از نسل داوود و پادشاه اسرائیل باشد.
مسیحیت گفت:
عیسی همان مسیح و منجی نهایی است.
اسلام، در قرآن، عیسی را
پیامبری بزرگ و نشانهای از قیامت میداند، اما برای او نسب داوودی و
پادشاهی اسرائیلی تعیین نمیکند. محمد نیز پیامبر عربی و خاتم پیامبران
معرفی میشود، نه پادشاه بنداوودی.
در این وضعیت، ساختن مهدیِ
«از خاندان محمد» میتوانست پاسخی عربی به موعودباوری یهودی و مسیحی
باشد:
اگر یهودیان موعود خود را از نسل داوود میدانند،
ما موعود خود را از خاندان محمد معرفی میکنیم.
اگر آنان
پادشاه نهایی دارند، ما نیز مهدیِ حاکم داریم.
اگر مسیحیان
عیسی را منجی بازگشته میدانند، ما عیسی را در برابر مهدی تابع
میکنیم.
اگر ماشیح بنداوود پادشاه آخرالزمان است، مهدی
آلمحمد نیز فرمانروای عدالت نهایی خواهد بود.
این فرضیه توضیح
میدهد چرا در روایات مهدی، عناصر زیر کنار هم قرار گرفتهاند:
- تبار مقدس؛
- ظهور آخرالزمانی؛
- حکومت جهانی یا فراگیر؛
-
عدالت نهایی؛
- بیعت در مکان مقدس؛
- دشمنی با حکومتهای موجود؛
- شکست معجزهآسای مخالفان؛
- پیوند با بازگشت عیسی.
البته
باید میان دو گزاره فرق گذاشت:
آنچه متن قرآن میگوید
- عیسی نشانهای برای قیامت است: زخرف، ۴۳:۶۱
- عیسی پیامبر
خداست: مریم، ۱۹:۳۰
- محمد رسول خدا و خاتم پیامبران است: احزاب،
۳۳:۴۰
آنچه احادیث و تفسیرهای بعدی اضافه کردهاند
- نام «مهدی»؛
- نسب او از فاطمه؛
- حکومت هفتساله؛
-
بیعت میان رکن و مقام؛
- فرورفتن سپاه در بیداء؛
- اقتدای عیسی
به مهدی؛
- فرمانروایی مهدی بر عرب یا جهان.
پس نتیجهٔ متنی
روشن است:
قرآن وعدهٔ مهدیِ آلمحمد را بهصراحت بیان نکرده
است. این شخصیت در احادیث و روایتهای آخرالزمانی ساخته و پرداخته شده
و سپس آیات کلیِ عدالت و پیروزی صالحان به او نسبت داده شدهاند.
متن نهاییِ فشرده و چالشی
یهودیان رسالت عیسی و
محمد را نپذیرفتند؛ زیرا معیارشان ماشیح بنداوود بود: پادشاهی از نسل
داوود که اسرائیل را نجات دهد و سلطنت داوودی را برپا کند. آنان این
نشانهها را نه در عیسی دیدند و نه در محمد.
اما بعدها اعراب، برای
رقابت با موعودباوری یهودی و مسیحی، مهدیای از خاندان محمد ساختند؛
موعودی که از نسل داوود نبود، اما همان مأموریت آخرالزمانی را بر عهده
گرفت: ظهور، بیعت، حکومت، نابودی ظلم و برپایی عدالت جهانی. حتی عیسی
را ــ که در قرآن پیامبر خداست ـی از مهد بعدی تابع مهدی کردند؛
درحالیکه قرآن نه نامی از مهدی آورده و نه گفته است عیسی باید پشت سر
او نماز بخواند.
اینجا با یک جابهجایی آشکار
روبهرو هستیم: ماشیح بنداوودِ یهودی به مهدیِ آلمحمدِ عربی تبدیل
شد. نسب داوودی حذف شد، اما مأموریت موعودگرایانه باقی ماند؛ پادشاه
اسرائیلی جای خود را به رهبر آخرالزمانی عرب داد.
محمد،
اگر پیامبر قرآن بود، نمیتوانست برای خود خلیفهٔ قدسی یا مهدیِ
خانوادگی تعیین کند؛ زیرا قرآن او را خاتم پیامبران معرفی کرده است.
بنابراین ادعای اینکه مهدی از آل محمد است، نه حکم قرآن، بلکه نتیجهٔ
احادیث و رقابتهای الهیاتیِ پس از محمد است.
پرسش
نهایی این است: اگر خدا در قرآن نام مهدی، نسب او، حکومت او، بیعت او و
تابعیت عیسی از او را نیاورده، چرا باید این دستگاه عظیم مهدوی را به
خدا و پیامبر نسبت دهیم؟ آیا با یک وعدهٔ الهی روبهرو هستیم، یا با
بازسازی عربیِ همان رؤیای قدیمیِ ماشیح بنداوود؟